لیدوما

چهارمین شهر بزرگ هخامنش

 
ممسنی شهر خمه
نویسنده : فریاد - ساعت ۱۱:۳۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۳۸۸/٢/۱٤
 

ممسنی شهر خمه قربون او ولاتش             دارل بلی اوبیدشو چشمیل زلالش

آبشار تنگسانه بیو بوین چه اویی داره         خوندن او کوگ و تهی وی که چه حالی داره

بهشت که ایگن ایچنه همی بون خومونه     قشنگترین دژ جهان قلعه سفیدمونه

پل فهلیون نیریه من زمسون چه ویبو          وقتی که بارون ایزنه کیپ تا کیپش پر ویبو

مهر و محبت لرل دونی که وصف نداره         هزار هزار چرخ بگرده ده مث لرل نیاره

مردل لر شجاع ینو زنلشون با نجابت         اصل و اساس زندیشون هسی وری صداقت

تاریخ ایگو اصیلی مو قدمتو قدیمی          نوم ایبرم لیدومانه تا که تو هم بدونی

 شعر از علی علمداری


 
 
خلیج همیشه پارس (فارس)
نویسنده : فریاد - ساعت ۱٢:٢٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳٩۱/٢/۱٠
 

ای ایران ای مرز پر گهر             ای خاکت سرچشمه هنر

دور از تو اندیشه بدان             پاینده مانی تو و جاودان

هرچند هرازگاهی از ایرانی بودن خودم احساس حقارت می کنم ...ولی ایران خاک و جان و ناموس من است و هر وجب از خاک پاک اش را به هیچ بهایی از دست نمی دهم.

این خلیج همیشه پارس بوده هست و خواهد بود.

ولی بسیار اسفناک است که دولتمردان ما تا نخوان قسمتی از خاک مون  رو فرهنگ مونو تمدن و از مون بگیرن هیچ توجهه ای به اون نمی کنند...

ولی ما با هر دولتی و حکومتی و به هرقیمتی حاضر نیستیم تکه ای از این مرز زرخیز رو از دست بدیم.


 
 
حرف های سر بسته ی یک زن و مرد ایرانی
نویسنده : فریاد - ساعت ۸:۱۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۳٩۱/٢/٥
 


پیاده از کنارت گذشتم، گفتی: "قیمتت چنده خوشگله؟"

سواره از کنارت گذشتم، گفتی: "برو پشت ماشین لباسشویی بنشین!"

در صف نان، نوبتم را گرفتی چون صدایت بلندتر بود

در صف فروشگاه نوبتم را گرفتی چون قدت بلندتر بود

زیرباران منتظر تاکسی بودم، مرا هل دادی و خودت سوار شدی

در تاکسی خودت را به خواب زدی تا سر هر پیچ وزنت را بیندازی روی من

در اتوبوس خودت را به خواب زدی تا مجبور نشوی جایت را به من تعارف کنی

در سینما نیکی کریمی موقع زایمان فریاد کشید و تو پشت سر من بلندگفتی: "زهر مار!"

در خیابان دعوایت شد و تمام ناسزاهایت فحش خواهر و مادر بود

در پارک، به خاطر حضور تو نتوانستم پاهایم را دراز کنم

نتوانستم به استادیوم بیایم، چون تو شعارهای آب نکشیده میدادی

من باید پوشیده باشم تا تو دینت را حفظ کنی


 
 
حکایت اسب اصیل و مرد بادیه نشین
نویسنده : فریاد - ساعت ۱٢:۳٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳٩۱/۱/٢۱
 

مردی، اسب اصیل و بسیار زیبایی داشت که توجه هر بیننده‌ای را به خود جلب می‌کرد. همه آرزوی تملک آن را داشتند.

بادیه‌نشین ثروتمندی پیشنهاد کرد که اسب را با دو شتر معاوضه کند، اما مرد موافقت نکرد.

حتی حاضر نبود اسب خود را با تمام شترهای مرد بادیه‌نشین تعویض کند.

باد‌یه‌نشین با خود فکر کرد: حالا که او حاضر نیست اسب خود را با تمام دارایی من معاوضه کند، باید به فکر حیله‌ای باشم.

روزی خود را به شکل یک گدا درآورد و در حالی که تظاهر به بیماری می‌کرد، در حاشیه‌ جاده‌ای دراز کشید.

او می‌دانست که مرد با اسب خود از آنجا عبور می‌کند. همین اتفاق هم افتاد...

مرد با دیدن آن گدای رنجور، سرشار از همدردی، از اسب خود پیاده شد به طرف مرد بیمار و فقیر رفت و پیشنهاد کرد که او را نزدیک پزشک ببرد.

مرد گدا ناله‌کنان جواب داد: من فقیرتر از آن هستم که بتوانم راه بروم. روزهاست که چیزی نخورده‌ام و نمی‌توانم از جا بلند شوم. دیگر قدرت ندارم.

مرد به او کمک کرد که سوار اسب شود. به محض اینکه مرد گدا روی زین نشست، پاهای خود را به پهلوهای اسب زد و به سرعت دور شد.

مرد متوجه شد که گول بادیه‌نشین را خورده است. فریاد زد: صبر کن! می‌خواهم چیزی به تو بگویم.

بادیه‌نشین که کنجکاو شده بود، کمی دورتر ایستاد.

مرد گفت: تو اسب مرا دزدیدی. دیگر کاری از دست من برنمی‌آید، اما فقط کمی وجدان داشته باش و یک خواهش مرا برآورده کن.

"برای هیچ‌کس تعریف نکن که چگونه مرا گول زدی..."

بادیه‌نشین تمسخرکنان فریاد زد: چرا باید این کار را انجام دهم؟!

مرد گفت: چون ممکن است، زمانی بیمار درمانده‌ای کنار جاده‌ای افتاده باشد. اگر همه این جریان را بشنوند، دیگر کسی به او کمک نخواهد کرد.

بادیه‌نشین شرمنده شد. بازگشت و بدون اینکه حرفی بزند ، اسب اصیل را به صاحب واقعی آن پس داد...

برگرفته از کتاب بال‌هایی برای پرواز (نوشته: نوربرت لایتنر)


 
 
پیامبری همیشه در همین نزدیکی ست
نویسنده : فریاد - ساعت ٤:٢٠ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳٩۱/۱/٥
 

 روزی حضرت سلیمان مورچه ای را در پای کوهی دید که مشغول جابجا کردن خاک های پایین کوه بود.
از او پرسید: چرا این همه سختی را متحمل می شوی؟
مورچه گفت: معشوقم به من گفته اگر این کوه را جابجا کنی به وصال من خواهی رسید و من به عشق وصال او می خواهم این کوه را جابجا کنم.
حضرت سلیمان فرمود: تو اگر عمر نوح هم داشته باشی نمی توانی این کار را انجام بدهی.
مورچه گفت: « تمام سعی ام را می کنم...! »
حضرت سلیمان که بسیار از همت و پشت کار مورچه خوشش آمده بود برای او کوه را جابجا کرد.
مورچه رو به آسمان کرد و گفت: خدایی را شکر می گویم که در راه عشق، پیامبری را به خدمت موری در می آ ورد.!

 تمام سعی مان را بکنیم، پیامبری همیشه در همین نزدیکی ست.


 
 
نوروزتان خجسته باد
نویسنده : فریاد - ساعت ٧:٢٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۳٩٠/۱٢/٢٤
 

 من کوروش هخامنش فرمان دادم که بر مردمان ملال نرود، زیرا ملال مردمان، ملال من است و شادمانی مردمان شادمانی من. بگذارید هرکس به آیین خویش باشد، زنان را گرامی بدارید، فرودستان را دریابید و هرکس به تکلم قبیله خویش سخن گوید. گسستن زنجیرها آرزوی من است، ما شب و شقاوت را خواهیم زدود، زندگی را ستایش خواهیم کرد، تا هست سرزمین من آسمانی باد که در او رودهای بسیاری جاری است. سرزمین من، مادر من است. به یادتان می آورم بهترین ارمغان آدمی آزادی است. باشد که تا هست از خان و مان ملتم عطر و ترانه برخیزد. مردمان ما شایسته آرامش و آزادی اند، مردمان ما شایسته شادمانی و ترانه اند، مردمان ما شایسته عدالت و علاقه اند.

دودمانتان در آرامش، زندگی هاتان دراز، و آینده تان روشن تر از امروز باد، این آرزوی من است.

 

 

جهان است شادان به پندار نیک          زپندار نیک است گفتار نیک

چو پندار و گفتار تو نیک شد          نیاید ز تو غیر کردار نیک

نوروز باستانی یکهزار و سیصد و نود و یک خجسته باد


 
 
خدا را می شناسم از شما بهتر
نویسنده : فریاد - ساعت ۸:۳۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۳٩٠/۱٢/٢
 

خدا را می شناسم از شما بهتر

شما را از خدا بهتر

خدا از هرچه پنداری جدا باشد

خدا هرگز نمی خواهد خدا باشد

نمی خواهد خدا بازیچه ی دست شما باشد

که او هرگز نمی خواهد چنین آیینه ی وحشت نما باشد

هراس از وی ندارم من

هراسی زین اندیشه ها در پی ندارم من

خدایا بیم از آن دارم

مبادا رهگذاری را بیازارم

نه جنگی با کسی دارم نه کس با من

بگو موسی بگو موسی پریشانتر تویی یا من؟

نه از افسانه می ترسم نه ازشیطان

نه از کفر و نه از ایمان

نه از دوزخ نه از حرمان

نه از فردا نه از مردن

نه از پیمانه می خوردن

خدا را می شناسم از شما بهتر

شما را از خدا بهتر

خدا را می شناسم من

"همای"


 
 
سرچشمه محبت
نویسنده : فریاد - ساعت ۸:٠٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۳٩٠/۱٠/۱٩
 

 

آزارم می دهد دیدن آن منظره ای

 که مادری کودکش را سیلی می زند ،

ولی کودک باز هم دامانش را رها نمی کند....

کجاست آن قاضی تا حکم کند                                                                           

سرچشمه محبت مادر است یا کودک! ...

زنده یاد "حسین پناهی


 
 
مهربانا
نویسنده : فریاد - ساعت ۱۱:٠٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳۸٩/٢/٢٦
 

مهربانا

آخر نمی دانم از کلاف گیسوانت

بردار عشق آویخته خواهم شد

و یا در آ تش لبانت خواهم سوخت...!

اما خوب می دانم

از شدت عشقت

ذوب خواهم شد

پس رهایم نکن

ای مهربانا!

که لحظه به لحظه

دم به دم

محتاج نفس هایت هستم!

علی علمداری-آبان1387


 
 
دل خوش
نویسنده : فریاد - ساعت ٧:۱٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳۸۸/۱۱/۱۱
 

جا مانده است

 
 چیزی جایی


که هیچ گاه دیگر

 
هیچ چیز

 
جایش را پر نخواهد کرد

 
نه موهای سیاه و


نه دندانهای سفید

زنده یاد حسین پناهی


 
 
محل نشستن ...
نویسنده : فریاد - ساعت ۱٠:٤۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۳۸۸/٤/۱٠
 

خدایا

من دقیقا اینجام

تو دقیقا کجایی؟

 

 

 

 چه کسی جای چه کسی نشسته ؟

 می گویند زمانی که قرار بود دادگاه لاهه برای رسیدگی به دعاوی انگلیس در ماجرای ملی شدن صنعت نفت تشکیل شود ، دکتر مصدق با هیات همراه زودتر از موقع به محل رفت . در حالی که پیشاپیش جای نشستن همه ی شرکت کنندگان تعیین شده بود ، دکتر مصدق رفت و به نمایندگی هیات ایران روی صندلی نماینده انگلستان نشست .

قبل از شروع جلسه ، یکی دو بار به دکتر مصدق گفتند که اینجا برای نماینده هیات انگلیسی در نظر گرفته شده و جای شما آن جاست ، اما پیرمرد توجهی نکرد و روی همان صندلی نشست .

جلسه داشت شروع می شد و نماینده هیات انگلیس روبروی دکتر مصدق منتظر ایستاده بود تا بلکه بلند شود و روی صندلی خویش بنشیند ، اما پیرمرد اصلاً نگاهش هم نمی کرد .

جلسه شروع شد و قاضی رسیدگی کننده به مصدق رو کرد و گفت که شما جای نماینده انگلستان نشسته اید ، جای شما آن جاست .

کم کم ماجرا داشت پیچیده می شد و بیخ پیدا میکرد که مصدق بالاخره به صدا در آمد و گفت :

شما فکر می کنید نمی دانیم صندلی ما کجاست و صندلی نماینده هیات انگلیس کدام است ؟

نه جناب رییس ، خوب می دانیم جایمان کدام است .

اما علت اینکه چند دقیقه ای روی صندلی دوستان نشستم به خاطر این بود تا دوستان  بدانند برجای دیگران نشستن یعنی چه ؟

او اضافه کرد که سال های سال است دولت انگلستان در سرزمین ما خیمه زده و کم کم یادشان رفته که جایشان این جا نیست و ایران سرزمین آبا و اجدادی ماست نه سرزمین آنان .

سکوتی عمیق فضای دادگاه را احاطه کرده بود و دکتر مصدق بعد از پایان سخنانش کمی سکوت کرد و آرام بلند شد و به روی صندلی خویش قرار گرفت .

با همین ابتکار و حرکت ، عجیب بود که تا انتهای نشست ، فضای جلسه تحت تاثیر مستقیم این رفتار پیرمرد قرار گرفته بود و در نهایت نیز انگلستان محکوم شد .


 
 
متن حقوق اساسی بشر کورش پادشاه باستانی ایران
نویسنده : فریاد - ساعت ۱٠:٤٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۳۸۸/٢/۸
 

                                   

دعای کوروش در حق سرزمین ایران : اهورا مزدا ، این سرزمین را ، این مرز و بوم را ، از کینه ، از دشمن ، از دروغ ، از خشکسالی حفظ کند .


هر چند در روایات و معلومات اسلامی ، به نقل برخی از مفسرین ، مراد « از ذو القرنین » در قران مجید ، به احتمالی ، شخص کوروش بوده است . لکن بدون شک ، نامبرده ، بزرگترین و برترین اعلامیه حقوق بشر دوران باستان را اعلام و اجرا کرده است .

در خصوص ترجمه عبارت متن کتبیه کوروش ، در کتاب « سرزمین جاوید » ،
تالیف ، ماژیران موله – هرتزفلد – گیرشمن ،

نویسنگان در این کتاب ، ادغان دارند که ، منشور آزادی کوروش ( در حدود
۲۵۴۳ سال قبل ) به مراتب از اعلامیه حقوق بشر انقلابیون فرانسه در قرن ۱۷ میلادی و اعلامیه حقوق بشر قرن ۲۰ میلادی سازمان ملل متحد ، برتر و معنویت بیشتری دارد .

منشور و اعلامیه کوروش ، در سال
۵۳۹ قبل از میلاد ، بعد از تسخیر و فتح شهر بابل صادر شده است . کوروش بعد از خاتمه زمستان در اولین روز بهار ، در بابل تاجگذاری کرد . شرح کامل تاج گذاری کوروش و حوادث آن دوران ، به صورت مفصل توسط « گزنفون » سردار و مرد جنگی و فیلسوف و مورخ یونانی ظبط و بیان شده است .

کوروش بعد از تاجگذاری ، در معبد مردوک خدای بزرگ بابل ، منشور آزادی نوع بشر را قرائت نمود .
متن سخنرانی و کتبیه کوروش تا این اواخر نامعلوم بود . تا اینکه اکتشافات در بین النهرین از ویرانه قدیم شهر « اور » کتبیه ای بدست آمد و بعد از ترجمه معلوم شد ، همان متن منشور آزادی نوع بشر ، کوروش میباشد .


 
 
استعفا از بزرگسالی..
نویسنده : فریاد - ساعت ٢:۱٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳۸۸/۱/۳۱
 

بدینوسیله من رسماً از بزرگسالی استعفا می دهم و مسئولیتهای یک کودک هشت ساله را قبول می کنم.
می خواهم به یک ساندویچ فروشی بروم و فکر کنم که آنجا یک رستوران پنج ستاره است.
می خواهم فکر کنم شکلات از پول بهتر است، چون می توانم آن را بخورم!
می خواهم زیر یک درخت بلوط بزرگ بنشینم و با دوستانم بستنی بخورم .
می خواهم درون یک چاله آب بازی کنم و بادبادک خود را در هوا پرواز دهم.
می خواهم به گذشته برگردم، وقتی همه چیز ساده بود، وقتی داشتم رنگها را، جدول ضرب را و شعرهای
کودکانه را یاد می گرفتم،

 وقتی نمی دانستم که چه چیزهایی نمی دانم و هیچ اهمیتی هم نمی دادم .
می خواهم فکر کنم که دنیا چقدر زیباست و همه راستگو و خوب هستند.
می خواهم ایمان داشته باشم که هر چیزی ممکن است

  می خواهم که از پیچیدگیهای دنیا بی خبر باشم .
می خواهم دوباره به همان زندگی ساده خود برگردم، نمی خواهم زندگی من پر شود از کوهی از مدارک اداری،
خبرهای ناراحت کننده، صورتحساب، جریمه و ...
می خواهم به نیروی لبخند ایمان داشته باشم، به یک کلمه محبت آمیز، به عدالت، به صلح، به فرشتگان، به
باران، و به . . .
این دسته چک من، کلید ماشین، کارت اعتباری و بقیه مدارک، مال شما.
من رسماً از بزرگسالی استعفا می دهم .
نویسنده: سانتیا سالگا


 
 
آمدی...
نویسنده : فریاد - ساعت ٤:٠٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳۸۸/۱/٢٦
 

 

                   

حال که دیوانه شدم آمدی؟                    رانده ز هر خانه شدم آمدی؟!

حال که از دست غمت روز و شب         ساکن میخانه شدم امدی؟!

حال که از عشق رخت در جهان            شهره به افسانه شدم آمدی؟!

حال که از بهر تولای تو                     از همه بیگانه شدم آمدی؟!

حال که از میکده از سوز دل               همدم پیمانه شدم آمدی؟!

حال که غایت هجران تو                     استن حنانه شدم آمدی؟!

حال که از بحر وصالت چو گنج          در دل ویرانه شدم آمدی؟!

حال که از آتش سوزان عشق              محو چو پروانه شدم آمدی؟!

باد صبا از دل خرم بگو                    حال که دیوانه شدم آمدی؟!

                                                                                

                                                                                   "میرزا اکبر خرم قزوینی"                             


 
 
در باب ازدواج...
نویسنده : فریاد - ساعت ۳:٥٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳۸۸/۱/٢٥
 

ازدواج مثل شهر محاصره شده است: کسانی که داخل شهرند سعی دارند ازآن خارج و آنها که خارج هستند کوشش دارند که داخل شوند !
 
فرانکلین

*
زندگی زناشویی مثل تاتر است: مردم صحنه زیبا و آراسته آن را می بینند درحالی که زن و شوهر با پشت صحنه درهم ریخته و پرماجرای آن سر و کار دارند.
 
فرانسیس بیکن

*
تا وقتی آدم ازدواج نکرده اورا غیرکامل می خوانند، بنا براین معلوم می شود که بعد از ازدواج کار آدم تمام است!
  
باب هوپ

*
تا قبل از ازدواج فقط مرگ می تواند دو عاشق دلداده را ازهم جدا کند اما بعد از ازدواج تقریبا هرچیزی می تواند سبب جدایی آنان شود !
 
سامرست موام

*
ازدواج با یک مرد مثل خریدن کالایی است که مدت ها مشتاقانه از پشت ویترین تماشایش کرده اید اما وقتی به خانه می رسید از خریدنش پشیمان می شوید..
 
جین کر    

*
ازدواج برای کسانی که تصور می کنند صبح روز بعد از آن ، آدم دیگری می شوند موضوعی ناامیدکننده است.
 
ساموئل راجرز

*
مجردان بیشتر از متاهلین درباره زنان اطلاع دارند چون اگر نداشتند آنها هم ازدواج می کردند!
 
اچ.ال.منکن

*
مرد با ازدواج روی گذشته اش خط می کشد ولی زن باید روی آینده خود خط بکشد.
 
سینکلر لوییس

*
قبل از ازدواج، مرد قبل از خواب به حرف هایی می اندیشد که شما گفته اید اما بعد از ازدواج ، مرد قبل از این که شما حرف بزنید به خواب می رود!
هلن رولان

* هیچ گاه ازدواج نکردم چون سه حیوان خانگی داشتم که دقیقا نقش یک شوهر را به تناوب برایم ایفا می کردند.یک سگ داشتم که هر روز صبح غرغر می کرد.یک طوطی داشتم که تمام بعداز ظهر بدو بیراه می گفت و یک گربه که همیشه دم دمهای صبح به خانه بازمی گشت!
 
ماری کورلی

*
زنان با این آرزو با مردان ازدواج می کنند که مردان تغییر کنند... که نمی کنند.
مردان با این آرزو با زنان ازدواج می کنند که زنان تغییر نکنند.... که می کنند!
                                                             
*
خیلی بامزه است: هنگامی که زنان از ازدواج خود داری می کنند اسمش را می گذاریم عشق به استقلال اجتماعی اما وقتی مردان از ازدواج خودداری می کنند به آن می گوییم ترس از مسوولیت اجتماعی !
 
وارن فارل

*
اگر می خواهی برای یک روز معذب باشی مهمان دعوت کن. اگر می خواهی یک سال عذاب بکشی پرنده نگه دار واگر می خواهی مادام العمر در عذاب باشی ازدواج کن!
"
ضرب المثل چینی

 


 
 
خداوندا..
نویسنده : فریاد - ساعت ٩:٢٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۳۸۸/۱/٢٥
 

خدایا کفر نمی‌گویم،

پریشانم،

چه می‌خواهی‌ تو از جانم؟!

مرا بی ‌آنکه خود خواهم اسیر زندگی ‌کردی.

خداوندا!

اگر روزی ‌ز عرش خود به زیر آیی

لباس فقر پوشی

غرورت را برای ‌تکه نانی

‌به زیر پای‌ نامردان بیاندازی‌

و شب آهسته و خسته

تهی‌ دست و زبان بسته

به سوی ‌خانه باز آیی

زمین و آسمان را کفر می‌گویی

نمی‌گویی؟!

خداوندا!

اگر در روز گرما خیز تابستان

تنت بر سایه‌ی ‌دیوار بگشایی

لبت بر کاسه‌ی‌ مسی‌ قیر اندود بگذاری

و قدری آن طرف‌تر

عمارت‌های ‌مرمرین بینی‌

و اعصابت برای‌ سکه‌ای‌ این‌سو و آن‌سو در روان باشد

زمین و آسمان را کفر می‌گویی

نمی‌گویی؟!

خداوندا!

اگر روزی‌ بشر گردی‌

ز حال بندگانت با خبر گردی‌

پشیمان می‌شوی‌ از قصه خلقت، از این بودن، از این بدعت.

خداوندا تو مسئولی.

خداوندا تو می‌دانی‌ که انسان بودن و ماندن

در این دنیا چه دشوار است،

چه رنجی ‌می‌کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است

                                                                                               دکتر علی شریعتی


 
 
گفته هایی از دکتر شریعتی
نویسنده : فریاد - ساعت ٩:۱۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۳۸۸/۱/٢٥
 

خدایا من رقص دختران هندی را بیشتر از نماز پدر و مادرم دوست دارم. چون آنها از روی عشق و علاقه می رقصند ولی پدر و مادرم از روی عادت نماز می خوانند .

-----------------------------------------------------------

زن عشق می کارد و کینه درو می کند... دیه اش نصف دیه توست و مجازات زنایش با تو برابر...   می تواند تنها یک همسر داشته باشد و تو مختار به داشتن چهار همسرهستی ....    برای ازدواجش ــ در هر سنی ـ اجازه ولی لازم است و تو هر زمانی بخواهی به لطف قانونگذار میتوانی ازدواج کنی ...   در محبسی به نام بکارت زندانی است و تو ...  او کتک می خورد و تو محاکمه نمی شوی ...          او می زاید و تو برای فرزندش نام انتخاب می کنی...او درد می کشد و تو نگرانی که کودک دختر نباشد ...   او بی خوابی می کشد و تو خواب حوریان بهشتی را می بینی ...               او مادر می شود و همه جا می پرسند   نام   پدر .....   

-----------------------------------------------------------

اگر تنهاترین تنها شوم باز خدا هست او جانشین همه نداشتن های من است.

-----------------------------------------------------------

عاقلانه ازدواج کن تا عاشقانه زندگی کنی . 

-----------------------------------------------------------

اگر مثل گاو گنده باشی،میدوشنت، اگر مثل خر قوی باشی،بارت می کنند، اگر مثل اسب دونده باشی،سوارت می شوند.... فقط از فهمیدن تو می ترسند

آن روز که همه به دنبال چشم زیبا هستند، تو به دنبال نگاه زیبا باش.

-----------------------------------------------------------

کلاس پنجم که بودم پسر درشت هیکلی در ته کلاس ما می نشست که برای من مظهر تمام چیزهای چندش آور بود ،آن هم به سه دلیل ؛ اول آنکه کچل بود، دوم اینکه سیگار می کشید و سوم - که از همه تهوع آور بود- اینکه در آن سن و سال، زن داشت. !... چند سالی گذشت یک روز که با همسرم ازخیابان می گذشتیم ،آن پسر قوی هیکل ته کلاس را دیدم در حالیکه خودم زن داشتم ،سیگار می کشیدم و کچل شده بودم.

-----------------------------------------------------------

هر کس آنچنان می میرد که زندگی می کند  .


 
 
بلا دل...
نویسنده : فریاد - ساعت ۱۱:۱٩ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۳۸۸/۱/۱٥
 

هزاران بار منعش کردم از عشق           مگر بر گشت از راه خطا دل

نشد یک لحظه از یادت جدا دل             زهی دل آفرین دل مرحبا دل

ز دستش یک دم آسایش ندارم               نمی دانم چه باید کرد با دل

به چشمانت مرا دل مبتلا کرد               فلاکت دل مصیبت دل بلا دل

از این دل داد من بستان خدایا                ز دستش تا به کی گویم خدا دل

درون سینه آهی هم ندارم                     ستم کش دل پریشان دل بلا دل

به تاری گردنش را بسته زلفت              فقیر و عاجز و بی دست و پا دل    

 

  

 


 
 
لیدوما چهارمین شهر هخامنش
نویسنده : فریاد - ساعت ٧:٤٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۳۸٦/۱٢/٧
 

http://uplud.co.cc/18/1334986856.jpghttp://uplud.co.cc/18/1345031516.jpghttp://uplud.co.cc/18/1327188354.jpgبا عرض سلام خدمت همه دوستان عزیز

دوست عزیزی سوال فرموده اند لیدوما چیست ویا به چه معنی می باشد؟

سوال خوبی بود ویا شاید می بایست بنده قبلا این کار را انجام می دادم:

لیدوما چهارمین شهر هخامنش

لیدوما یکی از شهر های بین راهی دوران هخامنشی بوده که بر سر راه شاهی پاسارگاد و تخت جمشید به شوش قرار داشته است و شاهان وفرمانروایان که در این فاصله از بین این شهر ها رفت و آمد می کردند در این شهر توقف می کردند.

در معماری این شهر آنچه حائز اهمیت است نقش گل لوتوس یاهمان زنبق دریایی است که گیاهی مقدس نمادی از رویش در زندگی نزد هخامنشیان بوده است و عیناهمان نقوش درتخت جمشید می باشد.

وجود کاخ ها ابنیه و گستردگی شهر و وسعت وعظمت انکاملا نمایانگر آن است که لیدوما چهارمین شهر بزرگ هخامنشی پس از تخت جمشید پاسارگاد و شوش می باشد.


 
 
خانه دوستی ما اینجاست
نویسنده : فریاد - ساعت ٧:۳٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۳۸٧/۱٢/۱
 

من دلم می خواهد

خانه ای داشته باشم پر دوست

کنج هر دیوارش دوستانم بنشینند آرام گل بگو گل بشنو

هر کسی می خواهد

وارد خانه پر مهر و صفامان گردد

شرط وارد گشتن

شستشوی دلهاست

شرط ان داشتن یک دل بی رنگ وریاست

بر درش برگ گلی می کوبم

و به یادش با قلم سبز بهار می نویسم

خانه دوستی ما اینجاست

تا که سهراب نپرسد دیگر

خانه دوست کجاست


 
 
تمنا
نویسنده : فریاد - ساعت ۸:٠٥ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۳۸٧/٩/۳٠
 

من تمنا کردم

که تو با من باشی

تو به من گفتی

هرگز هرگز

پاسخی سخت ودرشت

ومرا

غصه ی این هرگز کشت

                                    مصدق


 
 
دختران روستا
نویسنده : فریاد - ساعت ۱٠:٤۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۳۸٧/۱۱/٢٩
 

رسم این شهر غریب است بیا برگردیم

قصد این قوم فریب است بیا برگردیم

یک نفر بود که ما دل به نگاهش دادیم

خنده اش سرد و عجیب است بیا برگردیم

عشق بازیچه شهر است ولی در ده ما

دختر عشق نجیب است بیا بر گردیم


 
 
روزگار
نویسنده : فریاد - ساعت ۸:٢٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۳۸٧/۱۱/٢٩
 

بر ماگذشت نیک وبد اما تو روزگار

فکری به حال خویش کن این روزگار نیست

روزگاربا سرعت خیره کننده اش در حال گذران میباشد وما همچنان غافل از احوال خویش در پی محکوم کردن ومتوقف ساختن ان واین چیزی نیست جز تسلیم شدن در برابرامری که توان مقابله با ان را نداریم

پس سربه سر روزگار نگذاریم واز لحظاتمان نهایت استفاده را بکنیم

به امید روزی که چرخ روگار بر وفق مراد همه کسانی باشد که تابحال جز غم واندوه ونداری و......نداشته اند

پس روز و روزگار پیشکشتان وبه کامتان


 
 
بی تو....
نویسنده : فریاد - ساعت ٤:٤٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳۸٧/۱۱/٢٧
 

بی تو نه بوی خاک نجاتم داد

ونه شمارش ستاره ها تسکینم!

چرا صدایم کردی؟

چرا؟!

                 زنده یاد حسین پناهی


 
 
 



← صفحه بعد صفحه قبل →