لیدوما

چهارمین شهر بزرگ هخامنش

 
سرچشمه محبت
نویسنده : فریاد - ساعت ۸:٠٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۳٩٠/۱٠/۱٩
 

 

آزارم می دهد دیدن آن منظره ای

 که مادری کودکش را سیلی می زند ،

ولی کودک باز هم دامانش را رها نمی کند....

کجاست آن قاضی تا حکم کند                                                                           

سرچشمه محبت مادر است یا کودک! ...

زنده یاد "حسین پناهی


 
 
به وقت گرینویچ
نویسنده : فریاد - ساعت ٢:۳٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳۸٩/٧/٤
 

اولین نقطه ای که از مرکز کائنات گریخت

و بر خلاف محورش به چرخش در آمد ، سر من بود!

من اولین قابله ای هستم که ناف شیری را بریده است !

اولین آواز را من خواندم ،

برای زنی که در هراس سکوتُ سنگُ سکسکه ،

تنها نارگیل شامم را قاپیدُ برد !

من اولین کسی هستم که از چشم زنی ترسیده است !

من ماگدالینم ! غول تماشا !

کاشف دلُ فندقُ سنگ آتش زنه !

سپهر را من نیلگون شناختم !

چرا که همرنگ هوس های نا محدودِ من بوذه !

خدا ، کران بیکرانه شکوهِ پرستش من بود

و شیطان ، اسطوره تنهائی اندیشه های هولناک من !

اولین دستی که خوشه اولین انگور را چید دستِ من بود !

کفش ، ابتکار پرسه های من بود


 
 
یادمان باشد کسی مسول دلتنگی های ما نیست
نویسنده : فریاد - ساعت ۱٠:٢۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۳۸٩/٤/٢
 

در کودکی نمی دانستم که باید از زنده بودنم خوشحال باشم یا نباشم! چون هیچ موضع گیری خاصی در برابر آن نداشتم!

فارغ از قضاوت های آرتیستیک در رنگین کمان حیات ذره ای بودم که میدرخشیدم! آن روزها میلیون ها مشغله ی دلگرم کننده در پس انداز ذهن داشتم! از هیات گل ها گرفته تا مهندسی سگها ,از رنگ و فرم سنگها گرفته تا معماری باران و ابرها. از سیاهی کلاغ گرفته تا سرخی گل انار,همه و همه دل مشغولی های ساعات بیداری ام بودند! به سماجت گاوها برای معاش زمین وزمان را می کاویدم وبه سادگی بلدرچین سیر می شدم.

گذشت ناگزیر روزها و تکرار یکنواخت خوراکی های حواس ,توقعم را بالا برد! توقعات بالا و ایده های محال مرا دچار کسالت روحی کرد و این در دوران نوجوانیم بود!مشکلات راه مدرسه ,در روزهای بارانی مجبورم کرد به خاطر پاها و کفش هایم به باران با همه ی عظمتش بدبین شوم وحفظ کردن فرمول مساحت ها,اهمیت دادن به سبزه قبا را از یادم برد! هرچه بزرگتر شدم به دلیل خودخواهی های طبیعی و قراردادهای اجتماعی از فراغت آن روزگار طلایی دور ودورتر افتادم!

این روزها و احتمالا تا همیشه مرثیه خوان آن سالها باقی خواهم ماند! تلاش می کنم به کمک تکنیک بیان وبا علم به عوارض مسموم زبان,آن همه حرکت و سکون را بازسازی کنم و بعضا نیز ضمن تشکرو سپاس از همه ی هم نوعان زحمتکش ام که برایم تاریخ ها و تمدن ها را ساخته اند گلایه کنم که مثلا چرا باید کفش هایمان را به قیمت پاهایمان بخریم و چرا باید برای یک گذران سالم و ساده,خود را در بحران های دروغ و دزدی دیوانه کنیم!

 چرا باید زیبایی های زندگی را فقط در دوران کودکی مان تجربه کنیم حال آنکه ما مجهز به نبوغ زیباسازی منظومه هاییم! در مقایسه با آن ظلمات سنگین و  عظیم نبودن,بودن نعمتی است که با هر کیفیتی شیرین و جذاب است!

بدبینی های ما عارضه های بد حضور ماست! فقر و بیماری و تنهایی مرگ ما,هیچ گاه به شکوه هستی نخواهد زد ! منظومه ها میچرخند و ما را با خود می چرخانند!

ما در هیات پروانه ی هستی با همه ی توانایی ها و تمدن ها شاخکی بیش نیستیم! برای زمین  هفتاد کیلو گوشت با هفتاد کیلو سنگ تفاوتی نداردیادمان باشد کسی مسول دلتنگی های ما نیست !  اگر ردپای دزد آرامش و سعادت را دنبال کنیم سرانجام به خودمان خواهیم رسید که در انتهای هر مفهومی نشسته ایم و همه ی چیزهای تلنبار مربوط و نامربوط را زیر و رو می کنیم! به نظر می رسد انسان آسانسورچی فقیری است که چرخ تراکتور می دزدد! البته به نظر می رسد ! تا نظر شما چه باشد ؟

زنده یاد پناهی


 
 
نازی مرد...
نویسنده : فریاد - ساعت ۳:۱۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳۸٩/۳/٥
 

نازی
نازی مرد

آن همه دویدن و سراب

این همه درخشش و سیاه
تا کجا من اومدم
چطوری برگردم ؟
چه درازه سایه ام
چه کبود پاهام
من کجا خوابم برد ؟
یه چیزی دستم بود! کجا از دستم رفت ؟
من می خواهم برگردم به کودکی
قول می دهم که از خونه پامو بیرون نذارم
سایه مو دنبال نکنم

تلخ تلخم,
مثل یک خارک سبز
!

سردمه و می دونم هیچ زمانی دیگه خرما نمی شم

چه غریبم روی این خوشه سرخ
من می خوام برگردم به کودکی!!
نمی شه !! نمی شه !! نمی شه !! نمی شه !! نمی شه !!
کفش برگشت برامون کوچیکه

پابرهنه نمی شه برگردم ؟
پل برگشت توان وزن ما را نداره! برگشتن ممکن نیست
برای گذشتن از ناممکن , کی یو باید ببینیم؟!!
رویا رو , رویا رو , رویا رو , رویا رو
رویا را کجا زیارت بکنم ؟
در عالم خواب
خواب به چشمام نمی آد!
بشمار , تا سی بشمار ... یک و دو
یک و دو
سه و چهار

پنج و شش

هفت و هشت

نه و ده ...


 
 
غریب
نویسنده : فریاد - ساعت ۱:۱۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳۸٩/٢/٢۱
 

مادربزرگ
گم کرده ام در هیاهوی شهر
آن نظر بند سبز را
که در کودکی بسته بودی به بازوی من
در اولین حمله ناگهانی تاتار عشق
خمره دلم
بر ایوان سنگ و سنگ شکست
دستم به دست دوست ماند
پایم به پای راه رفت
من چشم خورده ام
من چشم خورده ام
من تکه تکه از دست رفته ام
در روز روز زندگانیم

حسین پناهی


 
 
یادی از زنده یاد حسین پناهی....
نویسنده : فریاد - ساعت ۳:٥٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳۸۸/۱٢/۱٧
 

ای کسانی که مسئول کفن و دفن من هستید

 هنگامی که مردم

 تکه یخی بر روی خاکم بگذارید

 هر روزه بعد از طلوع آفتاب

 تا با آب شدنش روی خاکم

 گمان کنم

 که کسی که من به یادش بودم به یادم گریه می کند!


 
 
دل خوش
نویسنده : فریاد - ساعت ٧:۱٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳۸۸/۱۱/۱۱
 

جا مانده است

 
 چیزی جایی


که هیچ گاه دیگر

 
هیچ چیز

 
جایش را پر نخواهد کرد

 
نه موهای سیاه و


نه دندانهای سفید

زنده یاد حسین پناهی


 
 
کودکی ها
نویسنده : فریاد - ساعت ۱٠:٤۸ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۳۸۸/۱٠/۱٢
 

به خانه می رفت
با کیف
و با کلاهی که بر هوا بود
چیزی دزدیدی ؟
مادرش پرسید
دعوا کردی باز؟
پدرش گفت
و برادرش کیفش را زیر و رو می کرد
به دنبال آن چیز
که در دل پنهان کرده بود

تنها مادربزرگش دید
گل سرخی را در دست فشرده کتاب هندسه اش
و خندیده بود
!

 

زنده یاد حسین پناهی


 
 
یاد
نویسنده : فریاد - ساعت ۱۱:۱٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۳۸۸/٦/۱٠
 

http://uplud.co.cc/18/1263146617.jpg


 
 
نقاش
نویسنده : فریاد - ساعت ۸:٤۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳۸۸/٦/۱
 

هیچ وقت

هیچ وقت نقاش خوبی نخواهم شد.

امشب دلی کشیدم شبیه نیمه سیبی

که به خاطر لرزش دستانم

در زیرآواری از رنگها ناپدید ماند .

به جز حضور تو

هیچ چیز این جهان بیکرانه را

 جدی نگرفتم.

حتی عشق را ...

                                       حسین پناهی                    

 


 
 
چشم من و انجیر
نویسنده : فریاد - ساعت ۳:٥٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳۸۸/۳/۱۸
 

http://uplud.co.cc/19/1277461971.jpg 

دیوونه کیه؟

عاقل کیه؟

جوونور کامل کیه؟

واسطه نیار به عزتت خمارم

حوصله هیچ کسی رو ندارم

کفر نمیگم سوال دام

یک تریلی محال دارم

تازه داره حالیم می شه چیکارم

میچرخم و میچرخونم سیارم

تازه دیدم حرف حسابت منم

طلای نابت منم


 
 
شب و نازی, من وتب
نویسنده : فریاد - ساعت ۸:۳۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۳۸۸/٢/٢۱
 

شب و نازی ‚ من و تب

 

همه چی از یاد آدم می ره
مگه یادش که همیشه یادشه

یادمه قبل از سوال
کبوتر با پای من راه می رفت
جیرجیرک با گلوی من می خوند
شاپرک با پر من پر می زد
سنگ با نگاه من برفو تماشا می کرد
سبز بودم درشب رویش گلبرگ پیاز
هاله بودم در صبح گرد چتر گل یاس
گیج می رفت سرم در تکاپوی سر گیج عقاب


 
 
اشعاری از زنده یاد حسین پناهی(کاکل,شبی بارانی,مرداد,جغد,نه,آوار رنگ,گفتگوی من و
نویسنده : فریاد - ساعت ۱۱:٤٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۳۸۸/٢/۱٤
 

کاکل

 

با تو
بی تو
همسفر سایه خویشم وبه سوی بی سوی تو می آیم
معلومی چون ریگ
مجهولی چون راز
معلوم دلی و مجهول چشم
من رنگ پیراهن دخترم را به گلهای یاد تو سپرده ام
و کفشهای زنم را در راه تو از یاد برده ام
ای همه من
کاکل زرتشت
سایه بان مسیح
به سردترین ها
مرا به سردترین ها برسان

 

 

شبی بارانی

 

و رسالت من این خواهد بود
تا دو استکان چای داغ را


 
 
قبول ندارم
نویسنده : فریاد - ساعت ۳:٤٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳۸۸/۱/٢٦
 

 

 قبول ندارم!

تو با من عهد بسته بودی

برای رفاقت ویکی و یه گونگی

که باشیم و بمانیم با هم!

برای خورشیدی که فردا طلوع خواهد کرد...!

مگر آدم

اونهم بلوطی زاده ی رنج و اهل جنوب دل

می تونه عهد و پیمانش را از یاد ببره و ... خلا ص!

و نباشه که سلام ما را خداحافظ بگه!

که یعنی همین طوری برود برای دل خویش.

پس ما چه؟

هرکس ندونه خودش خوب می دونه

که ما او را نمی بخشیم

هرگز!

                                  "حسین پناهی"


 
 
سلام خداحافظ..
نویسنده : فریاد - ساعت ٢:٠۳ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳۸۸/۱/٢٢
 

بی انصافی است

پشت بر من و جهان خوابیدن!

 

           *************

 

معنای این همه سکوت چیست؟

من گم شده ام در تو

یا تو گم شده ای در من؟

ای زمان!

....کاش هرگز آن روز

از درخت انجیر پائین نیامده بودم!...کاش!

 

          *************

 

سلام

خداحافظ!

چیزی تازه اگر یافتید

بر این دو اضافه کنید

تا بل

باز شود این در گم شده بر دیوار...

 

                                                                             "  حسین پناهی"


 
 
 



← صفحه بعد صفحه قبل →