لیدوما

چهارمین شهر بزرگ هخامنش

 
زلف سیه...
نویسنده : فریاد - ساعت ۸:٢٠ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۳۸٦/۱٢/۳
 

شبی زلف سیه را شانه کردی

مرا با  جان  خود بیگانه  کردی

زدی خنجر به باغ سینه ی من

انار سرخ  دل  را  دانه  کردی


 
 
بوشهر...
نویسنده : فریاد - ساعت ۸:٠٧ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۳۸٧/۱٢/۳
 

دو چشمت آبی دریای بوشهر

نگاهت گرم چون گرمای بوشهر

لبت تا می گشایی در شکر خند

به  شیرینی  مث خرمای بوشهر

واما بوشهر....

این شعر زیبا باعث شد تا بتوانم سلامی به شهر بوشهر و مردمان آن دیار کنم.

سلام بر بوشهر

سلام بر گرما

سلام بر شرجی

سلام بر دریا

سلام بر همه ی مردمان خوب ومهمان نواز بوشهر

و سلامی ویژه بر دوستان همکلاسی

سلامی بر همه ی دوستان دانشگاهی

و سلامی بر همه ی دوستان خیابانی تا کسی از دست ما ناراحت نشود

بوشهر با همه ی کم و کاستی ها با همه ی بی آبی ها بی برقی ها و با همه ی شرجی بی اندازه و گرمای بی حد شهری دوست داشتنی بود هست و خواهد بود!

مردمانی مهربان وخون گرم  و نوعی با فرهنگی به روز و اما در ایام مذهبی بسیار معتقد که حتی بعضی مواقع فکر میکنی صحرای کربلا همین جاست !

از جفره گرفته تا محله سینگر(نانوایی علی درزی) تا سنگی و مسجد توحید و تا مدرس و کوچه بخشو!

واما بیسیم.....

چه روز ها وچه شب ها که با دوستان خیابان به خیابان کوچه به کوچه و مغازه به مغازه  را با هم می گشتیم و چه شب هایی که ساسان با صدای گرمش لب دریا غم غربت را فریاد می کشید وبا ترانه های بی مریم و کوته میونه همه چیز را به فراموشی می سپرد.البته بگویم که در بوشهر هیچکس غریب نیست.........

البته یادم رفته بود من سربازی هم بوشهر بودم

پس سلامی بر همه ی دوستان عزیزم در سربازی

وسلامی بر همه ی همکارانم در آماد و....مخصوصا آقای حسنی زاده عزیز و آقای عوض پور گرامی وهمشهری خوبم آقای خالویی.

سربازی دوران سخت ودشواری است نه از لحاظ کارهای جسمی و صبحگاه و غیره بلکه از لحاظ روحی ولی در این مدت هم دوستان بزرگواری داشتم و هم مسولین با مهر ومحبت که هیچ وقت محبت آن عزیزان فراموش نخواهد شد..............

 

 


 
 
 



← صفحه بعد صفحه قبل →