﻿<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<rss version="2.0">
  <channel>
    <title>لیدوما</title>
    <description>چهارمین شهر بزرگ هخامنش</description>
    <link>http://lidomablog.persianblog.ir/</link>
    <copyright>PersianBlog</copyright>
    <managingEditor>فریاد</managingEditor>
    <lastBuildDate>Sat, 12 May 2012 11:23:25 GMT</lastBuildDate>
    <docs>http://backend.userland.com/rss</docs>
    <generator>PersianBlog</generator>
    <item>
      <title>روز  مادر و  زن مبارک</title>
      <description>&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;دو موجود هستی گرامی تر است&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;یکی میهن و دیگری مادر است&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;به بهشت نمی روم اگر مادرم انجا نباشد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;روز&amp;nbsp; مادر بر تمام مادران خوب دنیا علی الخصوص مادر خوب و گلم که بهترینه مبارک باشه.&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://lidomablog.persianblog.ir/post/228</link>
      <author>فریاد</author>
      <comments>http://lidomablog.persianblog.ir/comments/138843/9426149/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-138843.post-9426149</guid>
      <pubDate>Sat, 12 May 2012 11:23:25 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>روز معلم و روز کارگر</title>
      <description>&lt;p&gt;روز معلم بر تمامی معلمان علی الخصوص معلمان عزیزی که برای این حقیر زحمات زیادی کشیده اند خجسته باد... یادش بخیر کودکی و پلاستیک بزرگی که درون اون برای معلم ام بهترین هدیه و برای معلم ورزش مدیر معاونین و خدمتکار مدرسه هدایای جداگانه ای بود که توی این روز براشون می بردم.یادش بخیر&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;روز کارگر بر تمامی کارگران به خصوص کارگرانی که شرایط سخت کار را بیشتر حس می کنند&amp;nbsp;خجسته باد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;به امید روزی که همه کارگران در مقابل زن و بچه هاشان از لحاظ مالی&amp;nbsp;سربلند باشند.&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://lidomablog.persianblog.ir/post/226</link>
      <author>فریاد</author>
      <comments>http://lidomablog.persianblog.ir/comments/138843/9365223/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-138843.post-9365223</guid>
      <pubDate>Tue, 01 May 2012 09:33:20 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>خلیج همیشه پارس (فارس)</title>
      <description>&lt;p&gt;ای ایران ای مرز پر گهر&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; ای خاکت سرچشمه هنر&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;دور از تو اندیشه بدان&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; پاینده مانی تو&amp;nbsp;و جاودان&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;هرچند هرازگاهی از ایرانی بودن خودم احساس حقارت می کنم ...ولی ایران خاک و جان و ناموس من است و هر وجب از خاک پاک اش را به هیچ بهایی از دست نمی دهم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;این خلیج همیشه پارس بوده هست و خواهد بود.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ولی بسیار اسفناک است که دولتمردان ما&amp;nbsp;تا نخوان قسمتی از خاک مون&amp;nbsp; رو فرهنگ مونو تمدن و از مون بگیرن هیچ توجهه ای به اون نمی کنند...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ولی ما با هر دولتی و حکومتی و به هرقیمتی حاضر نیستیم تکه ای از این مرز زرخیز رو از دست بدیم.&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://lidomablog.persianblog.ir/post/225</link>
      <author>فریاد</author>
      <comments>http://lidomablog.persianblog.ir/comments/138843/9353872/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-138843.post-9353872</guid>
      <pubDate>Sun, 29 Apr 2012 08:52:22 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>حرف های سر بسته ی یک زن و مرد ایرانی</title>
      <description>&lt;p&gt;&lt;br /&gt;پیاده از کنارت گذشتم، گفتی: "قیمتت چنده خوشگله؟"&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سواره از کنارت گذشتم، گفتی: "برو پشت ماشین لباسشویی بنشین!"&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در صف نان، نوبتم را گرفتی چون صدایت بلندتر بود&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در صف فروشگاه نوبتم را گرفتی چون قدت بلندتر بود&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;زیرباران منتظر تاکسی بودم، مرا هل دادی و خودت سوار شدی&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در تاکسی خودت را به خواب زدی تا سر هر پیچ وزنت را بیندازی روی من&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در اتوبوس خودت را به خواب زدی تا مجبور نشوی جایت را به من تعارف کنی&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در سینما نیکی کریمی موقع زایمان فریاد کشید و تو پشت سر من بلندگفتی: "زهر مار!"&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در خیابان دعوایت شد و تمام ناسزاهایت فحش خواهر و مادر بود&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در پارک، به خاطر حضور تو نتوانستم پاهایم را دراز کنم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نتوانستم به استادیوم بیایم، چون تو شعارهای آب نکشیده میدادی&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;من باید پوشیده باشم تا تو دینت را حفظ کنی&lt;/p&gt;&lt;p&gt;مرا ارشاد می کنند تا تو ارشاد شوی!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تو ازدواج نکردی و به من گفتی زن گرفتن حماقت است&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;من ازدواج نکردم و به من گفتی ترشیده ام&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;عاشق که شدی مرا به زنجیر انحصارطلبی کشیدی&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;عاشق که شدم گفتی مادرت باید مرا بپسندد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;من باید لباس هایت را بشویم و اطو بزنم تا به تو بگویند خوش تیپ&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;من باید غذا بپزم و به بچه ها برسم تا به تو بگویند آقای دکتر&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;وقتی گفتم پوشک بچه را عوض کن، گفتی بچه مال مادر است&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;وقتی خواستی طلاقم بدهی، گفتی بچه مال پدر است&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;:و این هم جوابیه ای از یک مرد ایرانی به زن هموطنش&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پیاده از کنارم گذشتی و اخمت سهم نگاه مشتاق من بود و لبخندت نصیب آنکه سواره بود&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سواره از کنارم گذشتی و مرا اصلاً ندیدی و کرشمه ات را&lt;br /&gt;به آنی ارزانی دادی که قیمت ماشینش از خونبهای من بیشتر بود&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در صف نان صدای لطیفت نانوای خسته را به وجد آورد و نوبتم را گرفتی&lt;br /&gt;و بروی خودت هم نیاوردی&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;زیر باران خیلی قبل تر از تو منتظر تاکسی بودم اما ماشین که آمد&lt;br /&gt;آب گل آلود را بر من پاشید و جلوی تو ایستاد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در تاکسی که نشستم آرزو کردم کنارم ننشینی تا اگر ماشین تکانی خورد&lt;br /&gt;و به تو خوردم، حیوان خطابم نکنی در جواب عذرخواهیم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در اتوبوس بین ما نرده آهنی بود، جایم را اگر به تو تعارف میکردم&lt;br /&gt;میگفتی یا دیوانه است یا مرض دارد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در سینما، دیدم که تهمینه میلانی تمام مردان را شیطان تصویر کرده،&lt;br /&gt;کفرم درآمد، نیکی کریمی جیغ زد و گفتم زهرمار&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دعوا که کردم، او که میدانست مادر و خواهرم را بیشتر از خودم دوست دارم&lt;br /&gt;به آنها ناسزا گفت تا بیشتر بسوزم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آزادی ات را صاحبان قدرت گرفتند، همانان که از قدرت ثروت اندوختند&lt;br /&gt;و تو که مدل ماشین پسرانشان را میدیدی دست و پایت شل میشد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;من ازدواج نکردم چون تو چشم و همچشمی داشتی و به انگشتر&lt;br /&gt;سه میلیونی نظر داشتی، تازه این فقط یک حلقه بود از زنجیر خواسته هایت&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;صفت ترشیده را اولین بار از خودت شنیدم، کوچکتر بودی&lt;br /&gt;یادت هست میگفتی معلم ریاضیتان شوهر نکرده، گفتی ترشیده!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;عاشق که شدم تلفنم را قطع میکردی و بهانه ات حضور میهمانهایتان بود&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;عاشق که شدی، فردا که مادر میشوی را ندیدی؟&lt;br /&gt;دلت نمیخواهد همسر پسرت را بپسندی؟ تو و مادرم یکی هستید!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;من باید اضافه کاری کنم تا تو در هر میهمانی لباسی جدید بپوشی تا به تو بگویند خوش تیپ&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;من باید شبها هم کار بکنم تا تو سفره ات رنگین باشد و به تو بگویند کدبانو&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خسته از اضافه کاری برگشتم و گفتی پوشک بچه را عوض کن&lt;br /&gt;چون من ناخنهایم را تازه لاک زده ام&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;وقتی خواستی طلاق بگیری، "گفتند" بچه مال پدر است! من نگفتم، همان دینی گفت که تو برایش از پس اندازمان سفره ابوالفضل می انداختی و یکهو خواب میدی که باید به حج بروی، آنهم در اوج گرفتاریمان&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آری، اینچنین است خواهر من! رفتارهای زشت ما از پس هم می آیند&lt;br /&gt;تو چنان کردی که خشم در دل من ها کاشتی و من ها شکستند و بسته به صبرشان دو فوج شدند&lt;br /&gt;آنان که ضعیفتر بودند خرد شدند و خشمشان کینه شد و کینه شان عقده و در هر کوی و برزن و بازار از هر اندک قدرت خود نهایت سوء استفاده را کردند و بر تو تاختند&lt;br /&gt;اما آنان که یا قویتر بودند یا از تو ها کمتر زخم خوردند، خشمشان هم کمتر بود و کینه هاشان نیز&lt;br /&gt;اینان هنوز چشم امید دارند به وطن که بتواند و برآنند که نیک بمانند&lt;br /&gt;خوشحالم حالا که میخواهی تغییر کنی&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://lidomablog.persianblog.ir/post/224</link>
      <author>فریاد</author>
      <comments>http://lidomablog.persianblog.ir/comments/138843/9325103/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-138843.post-9325103</guid>
      <pubDate>Tue, 24 Apr 2012 04:43:17 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>حکایت اسب اصیل و مرد بادیه نشین</title>
      <description>&lt;p dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;مردی، اسب اصیل و بسیار زیبایی داشت که توجه هر بیننده&amp;zwnj;ای را به خود جلب می&amp;zwnj;کرد. همه آرزوی تملک آن را داشتند.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;بادیه&amp;zwnj;نشین ثروتمندی پیشنهاد کرد که اسب را با دو شتر معاوضه کند، اما مرد موافقت نکرد. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;حتی حاضر نبود اسب خود را با تمام شترهای مرد بادیه&amp;zwnj;نشین تعویض کند.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;باد&amp;zwnj;یه&amp;zwnj;نشین با خود فکر کرد: حالا که او حاضر نیست اسب خود را با تمام دارایی من معاوضه کند، باید به فکر حیله&amp;zwnj;ای باشم. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;روزی خود را به شکل یک گدا درآورد و در حالی که تظاهر به بیماری می&amp;zwnj;کرد، در حاشیه&amp;zwnj; جاده&amp;zwnj;ای دراز کشید. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;او می&amp;zwnj;دانست که مرد با اسب خود از آنجا عبور می&amp;zwnj;کند. همین اتفاق هم افتاد... &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;مرد با دیدن آن گدای رنجور، سرشار از همدردی، از اسب خود پیاده شد به طرف مرد بیمار و فقیر رفت و پیشنهاد کرد که او را نزدیک پزشک ببرد. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;مرد گدا ناله&amp;zwnj;کنان جواب داد: من فقیرتر از آن هستم که بتوانم راه بروم. روزهاست که چیزی نخورده&amp;zwnj;ام و نمی&amp;zwnj;توانم از جا بلند شوم. دیگر قدرت ندارم. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;مرد به او کمک کرد که سوار اسب شود. به محض اینکه مرد گدا روی زین نشست، پاهای خود را به پهلوهای اسب زد و به سرعت دور شد. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;مرد متوجه شد که گول بادیه&amp;zwnj;نشین را خورده است. فریاد زد: صبر کن! می&amp;zwnj;خواهم چیزی به تو بگویم. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;بادیه&amp;zwnj;نشین که کنجکاو شده بود، کمی دورتر ایستاد. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;مرد گفت: تو اسب مرا دزدیدی. دیگر کاری از دست من برنمی&amp;zwnj;آید، اما فقط کمی وجدان داشته باش و یک خواهش مرا برآورده کن. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;"برای هیچ&amp;zwnj;کس تعریف نکن که چگونه مرا گول زدی..."&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;بادیه&amp;zwnj;نشین تمسخرکنان فریاد زد: چرا باید این کار را انجام دهم؟! &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;مرد گفت: چون ممکن است، زمانی بیمار درمانده&amp;zwnj;ای کنار جاده&amp;zwnj;ای افتاده باشد. اگر همه این جریان را بشنوند، دیگر کسی به او کمک نخواهد کرد. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;بادیه&amp;zwnj;نشین شرمنده شد. بازگشت و بدون اینکه حرفی بزند ، اسب اصیل را به صاحب واقعی آن پس داد...&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;برگرفته از کتاب بال&amp;zwnj;هایی برای پرواز (نوشته: نوربرت لایتنر)&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://lidomablog.persianblog.ir/post/223</link>
      <author>فریاد</author>
      <comments>http://lidomablog.persianblog.ir/comments/138843/9241438/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-138843.post-9241438</guid>
      <pubDate>Mon, 09 Apr 2012 09:05:57 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>جملاتی زیبا وقابل تامل</title>
      <description>&lt;p&gt;ابن سینا: من در میان موجودات از گاو خیلی می&amp;zwnj;ترسم. زیرا عقل ندارد و شاخ هم دارد!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;مدتها پیش آموختم که نباید با خوک کشتی گرفت، خیلی کثیف می&amp;zwnj;&amp;zwnj;شوی و مهم&amp;zwnj;تر آنکه خوک از این کار لذت می&amp;zwnj;برد. "جورج برنارد شاو"&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;شاید چشم&amp;zwnj;های ما نیاز داشته باشند که گاهی با اشک&amp;zwnj;های&amp;zwnj;مان شسته شوند، تا بار دیگر زندگی را با نگاه شفاف&amp;zwnj;تری ببینیم. / الکس تان &lt;/p&gt;
&lt;h2 style="text-align: right;" dir="rtl" align="center"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif; font-size: small;"&gt;بهتر است که در این دنیا فکر کنم خدا هست و وقتی به دنیای دیگر رفتم بدانم که نیست . و این بسیار بهتر از این است که در این دنیا فکر کنم خدا نیست و در آن دنیا بفهمم که هست .&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif; font-size: small;"&gt;آلبر کامو&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/h2&gt;
&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://lidomablog.persianblog.ir/post/222</link>
      <author>فریاد</author>
      <comments>http://lidomablog.persianblog.ir/comments/138843/9219191/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-138843.post-9219191</guid>
      <pubDate>Thu, 05 Apr 2012 08:02:10 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>پیامبری همیشه در همین نزدیکی ست</title>
      <description>&lt;p dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-family: Times New Roman; font-size: small;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;روزی حضرت سلیمان مورچه ای را در پای کوهی دید که مشغول جابجا کردن خاک های پایین کوه بود.&lt;br /&gt;از او پرسید: چرا این همه سختی را متحمل می شوی؟&lt;br /&gt;مورچه گفت: معشوقم به من گفته اگر این کوه را جابجا کنی به وصال من خواهی رسید و من به عشق وصال او می خواهم این کوه را جابجا کنم.&lt;br /&gt;حضرت سلیمان فرمود: تو اگر عمر نوح هم داشته باشی نمی توانی این کار را انجام بدهی.&lt;br /&gt;مورچه گفت: &amp;laquo; تمام سعی ام را می کنم...! &amp;raquo;&lt;br /&gt;حضرت سلیمان که بسیار از همت و پشت کار مورچه خوشش آمده بود برای او کوه را جابجا کرد.&lt;br /&gt;مورچه رو به آسمان کرد و گفت: خدایی را شکر می گویم که در راه عشق، پیامبری را به خدمت موری در می آ ورد.!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&amp;nbsp;تمام سعی مان را بکنیم، پیامبری همیشه در همین نزدیکی ست.&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://lidomablog.persianblog.ir/post/221</link>
      <author>فریاد</author>
      <comments>http://lidomablog.persianblog.ir/comments/138843/9163527/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-138843.post-9163527</guid>
      <pubDate>Sat, 24 Mar 2012 12:50:42 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>نوروزتان خجسته باد</title>
      <description>&lt;p dir="rtl"&gt;&lt;strong&gt;&lt;em&gt;&lt;span style="font-family: Times New Roman;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/em&gt;&lt;/strong&gt;&lt;em&gt;من کوروش هخامنش فرمان دادم که بر مردمان ملال نرود&lt;/em&gt;&lt;em&gt;،&lt;/em&gt;&lt;em&gt; &lt;/em&gt;&lt;em&gt;زیرا ملال&lt;/em&gt; &lt;em&gt;مردمان&lt;/em&gt;&lt;em&gt;،&lt;/em&gt;&lt;em&gt; ملال من است و شادمانی مردمان شادمانی من. بگذارید هرکس به آیین&lt;/em&gt;&lt;em&gt;&lt;span style="font-family: Times New Roman;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/em&gt;&lt;em&gt;خویش باشد&lt;/em&gt;&lt;em&gt;،&lt;/em&gt;&lt;em&gt; زنان را گرامی بدارید&lt;/em&gt;&lt;em&gt;،&lt;/em&gt;&lt;em&gt; فرودستان را دریابید و هرکس به تکلم قبیله&lt;/em&gt;&lt;em&gt;&lt;span style="font-family: Times New Roman;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/em&gt;&lt;em&gt;خویش سخن گوید. گسستن زنجیرها آرزوی من است&lt;/em&gt;&lt;em&gt;،&lt;/em&gt;&lt;em&gt; ما شب و شقاوت را&lt;/em&gt;&lt;em&gt;&lt;span style="font-family: Times New Roman;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/em&gt;&lt;em&gt;خواهیم زدود، زندگی را ستایش خواهیم کرد&lt;/em&gt;&lt;em&gt;،&lt;/em&gt;&lt;em&gt; تا هست سرزمین من آسمانی باد&lt;/em&gt;&lt;em&gt;&lt;span style="font-family: Times New Roman;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/em&gt;&lt;em&gt;که&lt;/em&gt;&lt;em&gt;&lt;span style="font-family: Times New Roman;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/em&gt;&lt;em&gt;در او رودهای بسیاری جاری است.&lt;/em&gt;&lt;strong&gt;&lt;em&gt; سرزمین من&lt;/em&gt;&lt;em&gt;&lt;/em&gt;&lt;em&gt;، مادر من است&lt;/em&gt;&lt;/strong&gt;&lt;em&gt;. به یادتان می آورم بهترین ارمغان آدمی آزادی است. باشد که تا&lt;/em&gt;&lt;em&gt;&lt;span style="font-family: Times New Roman;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/em&gt;&lt;em&gt;هست از خان و مان ملتم عطر و ترانه برخیزد. مردمان ما شایسته آرامش و&lt;/em&gt;&lt;em&gt;&lt;span style="font-family: Times New Roman;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/em&gt;&lt;em&gt;آزادی اند، مردمان ما شایسته شادمانی و ترانه اند&lt;/em&gt;&lt;em&gt;، &lt;/em&gt;&lt;em&gt;مردمان ما شایسته عدالت و&lt;/em&gt;&lt;em&gt;&lt;span style="font-family: Times New Roman;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/em&gt;&lt;em&gt;علاقه اند&lt;/em&gt;&lt;em&gt;.&lt;/em&gt;&lt;em&gt;&lt;/em&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl" align="center"&gt;&lt;strong&gt;&lt;em&gt;دودمانتان در آرامش، زندگی هاتان دراز، و آینده تان روشن تر از&lt;/em&gt;&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;&lt;em&gt; &lt;/em&gt;&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;&lt;em&gt;امروز باد، این آرزوی من است.&lt;/em&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="font-family: Times New Roman;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="font-family: Times New Roman; font-size: small;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align="center"&gt;&lt;strong&gt;جهان است شادان به پندار نیک&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family: Times New Roman;"&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt; &lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family: Times New Roman;"&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;زپندار نیک است گفتار نیک&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align="center"&gt;&lt;strong&gt;چو پندار و گفتار&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt; تو &lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;نیک شد&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family: Times New Roman;"&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt; &lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family: Times New Roman;"&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;نیاید ز تو غیر کردار نیک&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align="center"&gt;&lt;a href="http://www.p990.blogfa.com/post-55.aspx" target="_blank"&gt;نوروز باستانی یکهزار و سیصد و نود و یک خجسته&lt;/a&gt;&amp;nbsp;باد&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://lidomablog.persianblog.ir/post/220</link>
      <author>فریاد</author>
      <comments>http://lidomablog.persianblog.ir/comments/138843/9113274/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-138843.post-9113274</guid>
      <pubDate>Wed, 14 Mar 2012 03:54:34 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>خدا را می شناسم از شما بهتر</title>
      <description>&lt;p dir="rtl"&gt;خدا را می شناسم از شما بهتر&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;شما را از خدا بهتر&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;خدا از هرچه پنداری جدا باشد&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;خدا هرگز نمی خواهد خدا باشد&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;نمی خواهد خدا بازیچه ی دست شما باشد&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;که او هرگز نمی خواهد چنین آیینه ی وحشت نما باشد&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;هراس از وی ندارم من&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;هراسی زین اندیشه ها در پی ندارم من&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;خدایا بیم از آن دارم&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;مبادا رهگذاری را بیازارم&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;نه جنگی با کسی دارم نه کس با من&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;بگو موسی بگو موسی پریشانتر تویی یا من؟&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;نه از افسانه می ترسم نه ازشیطان&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;نه از کفر و نه از ایمان&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;نه از دوزخ نه از حرمان&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;نه از فردا نه از مردن&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;نه از پیمانه می خوردن&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;خدا را می شناسم از شما بهتر&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;شما را از خدا بهتر&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;خدا را می شناسم&amp;nbsp;من&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;"همای"&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://lidomablog.persianblog.ir/post/219</link>
      <author>فریاد</author>
      <comments>http://lidomablog.persianblog.ir/comments/138843/8962367/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-138843.post-8962367</guid>
      <pubDate>Tue, 21 Feb 2012 05:03:04 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>فروغ</title>
      <description>&lt;p&gt;این همان شعری از فرو غ فرخزاد است که نام وی را از لیست کتاب شاعران معاصر حذف کرد فقط یک شعر برای اعتبار یک شاعر کافی&amp;zwnj; است&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;بر روی ما نگاه خدا خنده می زند، &amp;nbsp;هر چند ره به ساحل لطفش نبرده ایم&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;span style="color: #ff0000;"&gt;زیرا چو زاهدان سیه کار خرقه پوش،&amp;nbsp; &amp;nbsp;پنهان ز دیدگان خدا می نخورده ایم &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="color: #ff0000;"&gt;پیشانی ار ز داغ گناهی سیه شود،&amp;nbsp; بهتر ز داغ مهر نماز از سر ریا &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="color: #ff0000;"&gt;نام خدا نبردن از آن به که زیر لب،&amp;nbsp; بهر فریب خلق بگوئی خدا خدا &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ما را چه غم که شیخ شبی در میان جمع، &amp;nbsp;بر رویمان ببست به شادی در بهشت.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;او می گشاید&amp;nbsp; او که به لطف و صفای خویش، &amp;nbsp;گوئی که خاک طینت ما را ز غم سرشت.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;توفان طعنه، خنده ی ما را ز لب نشست،&amp;nbsp; &amp;nbsp;کوهیم و در میانه ی دریا نشسته ایم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;چون سینه جای گوهر یکتای راستیست، &amp;nbsp;زین رو بموج حادثه تنها نشسته ایم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;مائیم &amp;hellip; ما که طعنه زاهد شنیده ایم،&amp;nbsp; مائیم &amp;hellip; ما که جامه تقوی دریده ایم؛&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;زیرا درون جامه بجز پیکر فریب،&amp;nbsp; زین هادیان راه حقیقت، ندیده ایم!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;آن آتشی که در دل ما شعله می کشید، &amp;nbsp;گر در میان دامن شیخ اوفتاده بود؛&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;دیگر بما که سوخته ایم از شرار عشق،&amp;nbsp; نام گناهکاره رسوا! نداده بود.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;بگذار تا به طعنه بگویند مردمان،&amp;nbsp; &amp;nbsp;در گوش هم حکایت عشق مدام ما&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&amp;ldquo;هرگز نمیردآنکه دلش زنده شدبه عشق &amp;nbsp;ثبت است در جریده عالم دوام ما "&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://lidomablog.persianblog.ir/post/218</link>
      <author>فریاد</author>
      <comments>http://lidomablog.persianblog.ir/comments/138843/8821942/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-138843.post-8821942</guid>
      <pubDate>Mon, 30 Jan 2012 04:30:26 GMT</pubDate>
    </item>
  </channel>
</rss>
