لیدوما

چهارمین شهر بزرگ هخامنش

 
واقعیت ها به زبان شعر...
نویسنده : فریاد - ساعت ۳:٤٧ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳۸٩/۱/٢۸
 

نام کاست جدید محسن چاووشی ژاکت است ... زیاد به اسمش توجه نکرده بوده تااینکه یه روز با دوستان برای تفریح به اریکه ایرانیان رفته بودیم و پوستر بزرگشو دیدیم اول سر سری از کنارش رد شدم اما دوباره برگشتم و شعرش را خواندم شعرژاکت:

پائیز که میشد

دلم شور می زد

می ترسیدم ژاکت

یکی از همکلاسی هایم رو پوشیده باشم!

واقعا کوتاه بود و پر معنا و به یاد  زمانی افتادم که مادرم لباس های نو مرا به بچه های همسایه مان می داد تا آنها هم سوزش سرما را احساس نکنند در حالیکه که لباس هایم نو بود و امید داشتم سال دیگر هم بپوشم ولی اتفاقی می دیدم لباس هایم را بر تن همکلاسانم و یا شاید بر تن بچه های کوچک تر که بعضا برایشان خیلی بزرگ بود ...خوب اینا هم از دلسوزی های مامان مهربونمون بود و کاریش نمیشد کرد... ولی خدا رو شکر که اونا هم ژاکت داشتند... به امید روزی که همه ی بچه های دنیا خودشون ژاکت داشته باشن

ولی این روزا با اهنگ بازار خرمشهر داریم حال می کنیم:

تو هوای گرم بندر  توی بازار خرمشهر

دیدمت با ناشناسی نفسام در نمیاد

قلب من ضعفیه دختر داره بوم بوم می زنه

اون غریبه کیه باته چی میگه بات چی میخواد

 

 


 
 
تولد
نویسنده : فریاد - ساعت ۸:۳٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۳۸٩/۱/٢۳
 

نه  ذهنم به سوی نوشتن می رفت ونه دستم به سمت صفحه کلید نمی دانم چرا؟

شایدبهار است و خاصیت  تبلی اش و یا شا ید سا ل نو است و ما دچار دگرگونی شده ایم.

و یا شاید سال همت و کار مضاعف بر مذاق ما خوش نیامده...نمی دانم حالا بهر حال!

ولی امروز بهونه ای شد حداقل توی سال جدید یه پست جدید بذارم.

امروز بازم 23 فرودین ماه هستش

بازم سالی دیگه و ماهی دیگه و روزی دیگه !

علی علمداری.....!

نمی دونم در هر صورت علی علمداری هستم و میگن امروز تولدمه ولی نمیدونم خوشحال باشم و یا غمگین چون احساس میکنم جای یه نفرو اشغال کردم  .

دستهای کوتاه من برخشت های دیوار

چشمان خیسم بر در

بغض هایم در گلو

و فریادم در دل

امان از

روز و روز گار و زندگی!

به فریادت می رسم

ای همزاد بی کینه ی من!

تولد تمام مردمان دنیا مبارک باشه!


 
 
 



← صفحه بعد صفحه قبل →