بدینوسیله من رسماً از بزرگسالی استعفا می دهم و مسئولیتهای یک کودک هشت ساله را قبول می کنم.
می خواهم به یک ساندویچ فروشی بروم و فکر کنم که آنجا یک رستوران پنج ستاره است.
می خواهم فکر کنم شکلات از پول بهتر است، چون می توانم آن را بخورم!
می خواهم زیر یک درخت بلوط بزرگ بنشینم و با دوستانم بستنی بخورم .
می خواهم درون یک چاله آب بازی کنم و بادبادک خود را در هوا پرواز دهم.
می خواهم به گذشته برگردم، وقتی همه چیز ساده بود، وقتی داشتم رنگها را، جدول ضرب را و شعرهای
کودکانه را یاد می گرفتم،
وقتی نمی دانستم که چه چیزهایی نمی دانم و هیچ اهمیتی هم نمی دادم .
می خواهم فکر کنم که دنیا چقدر زیباست و همه راستگو و خوب هستند.
می خواهم ایمان داشته باشم که هر چیزی ممکن است
می خواهم که از پیچیدگیهای دنیا بی خبر باشم .
می خواهم دوباره به همان زندگی ساده خود برگردم، نمی خواهم زندگی من پر شود از کوهی از مدارک اداری،
خبرهای ناراحت کننده، صورتحساب، جریمه و ...
می خواهم به نیروی لبخند ایمان داشته باشم، به یک کلمه محبت آمیز، به عدالت، به صلح، به فرشتگان، به
باران، و به . . .
این دسته چک من، کلید ماشین، کارت اعتباری و بقیه مدارک، مال شما.
من رسماً از بزرگسالی استعفا می دهم .
نویسنده: سانتیا سالگا
نامه ای از جلال آل احمد به همسرش سیمین
خوب سیمین جان، یک خریّت کرده ام که ناچارم برایت بنویسم. 4 و سه ربع بعد از ظهر از سرکاغذ بلند شدم لباس پوشیدم و رفتم شمیران. می خواستم کمی هوا بخورم. چون صبح تا آن وقت خانه مانده بودم. نزدیک پل رومی که رسیدم دم غروب بود و هوا تاریک داشت می شد. از پل عبور کردم و یک مرتبه یادم به آن روزها افتاد که با هم از همین راه می آمدیم و می رفتیم و آخرین و تنها گردشگاهمان بود. روی هر سنگی که یک وقت نشسته بودیم اندکی نشستم و هوای تو را بو کردم و در جستجوی تو زیر همه درختها را گشتم و بعد از همان راه معهود به طرف جاده ی پهلوی راه افتادم. وسطهای راه کم کم تاریک شد و کسی هم نبود، یک مرتبه گریه ام گرفت. اگر بدانی چقدر گریه کردم. از نزدیکی های آن جا که آن شب پایت پیچید و رگ به رگ شد( یادت هست؟) گریه ام گرفت تا برسم به اول جاده ی آسفالته آن طرف که نزدیک جاده ی پهلوی می شود. همین طور گریه می کردم و هق هق کنان می رفتم. گریه کنان رفتم تا پای آن دو تا درخت که بالای کوه است و یکی دو سه بار قبل از عروسی پای آن نشستیم ... یادت هست؟ در تاریکی آن بالا اطراف و چراغ های پائین را از لای اشک مدتی نگاه کردم و بعد با حالی بدتر و زارتر راه افتادم که برگردم. از میان تیغ ها و خارها همین طور افتان و خیزان و گریان و هق هق کنان پائین آمدم و آمدم و گریه کردم تا به اول جاده آسفالته رسیدم
حال که دیوانه شدم آمدی؟ رانده ز هر خانه شدم آمدی؟!
حال که از دست غمت روز و شب ساکن میخانه شدم امدی؟!
حال که از عشق رخت در جهان شهره به افسانه شدم آمدی؟!
حال که از بهر تولای تو از همه بیگانه شدم آمدی؟!
حال که از میکده از سوز دل همدم پیمانه شدم آمدی؟!
حال که غایت هجران تو استن حنانه شدم آمدی؟!
حال که از بحر وصالت چو گنج در دل ویرانه شدم آمدی؟!
حال که از آتش سوزان عشق محو چو پروانه شدم آمدی؟!
باد صبا از دل خرم بگو حال که دیوانه شدم آمدی؟!
"میرزا اکبر خرم قزوینی"
قبول ندارم!
تو با من عهد بسته بودی
برای رفاقت ویکی و یه گونگی
که باشیم و بمانیم با هم!
برای خورشیدی که فردا طلوع خواهد کرد...!
مگر آدم
اونهم بلوطی زاده ی رنج و اهل جنوب دل
می تونه عهد و پیمانش را از یاد ببره و ... خلا ص!
و نباشه که سلام ما را خداحافظ بگه!
که یعنی همین طوری برود برای دل خویش.
پس ما چه؟
هرکس ندونه خودش خوب می دونه
که ما او را نمی بخشیم
هرگز!
"حسین پناهی"
مرد کور
روزی مرد کوری روی پلههای ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود. روی تابلو خوانده می شد: «من کور هستم لطفا کمک کنید.»
روزنامه نگار خلاقی از کنار او می گذشت؛ نگاهی به او انداخت. فقط چند سکه در داخل کلاه بود. او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد، تابلوی او را برداشت، آن را برگرداند و اعلان دیگری روی آن نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و آنجا را ترک کرد. عصر آن روز، روز نامه نگار به آن محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است. مرد کور از صدای قدمهای او خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که آن تابلو را نوشته بگوید ،که بر روی آن چه نوشته است؟ روزنامه نگار جواب داد: چیز خاص و مهمی نبود، من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم؛ لبخندی زد و به راه خود ادامه داد. مرد کور هیچ وقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده می شد:
« امروز بهار است، ولی من نمیتوانم آنرا ببینم !!!!! »
وقتی کارتان را نمی توانید پیش ببرید، استراتژی خود را تغییر بدهید؛ خواهید دید بهترین ها ممکن خواهد شد؛ باور داشته باشید هر تغییر بهترین چیز برای زندگی است.
حتی برای کوچکترین اعمالتان از دل، فکر، هوش، و روحتان مایه بگذارید؛ این رمز موفقیت است.... لبخند بزنید!
******* ******* ******* ******* ******* ******* *******
******* ******* ******* ******* ******* ******* *******
|
سوال:
اگه یه روزی یه کسی ازتون بپرسه عشق چیه چی جوابش میدین؟
آیا عشق معنای خاصی داره؟
آیا تا بحال عاشق شدین؟
اگه ازتون بپرسن عشقتون چی شد چی جواب میدین؟
آیا تا بحال دروغ گفتین؟
در گفتگو های مردمان دور سخنانی از عشق را شنیدم که بسیار برام جالب بود اما احساس میکنم همه ی آن ها در حد حرف بوده اند و یا شاید حقیقت بوده است ما ندیدیده ایم.همیشه آرزویم بود بزرگ شوم و عاشق شوم ولی افسوس که بزرگ شدیم و عشقی ندیدم.
حال به دنبال اینم که جواب دلم را چگونه دهم اگر پاسخی یافتید ما را هم خبر دار کنید!
البته هستند عشق هایی که به دنبال بستنی و پیتزا و غیره می باشندتا به دنبال عاشق.
دوش دیرم که دلم دیوونه وابی دور خُِش ِور پیتِسو بی بونه وابی
هر چه وش گفتم مقاوم بو تو ویس گفت زورم نیرسه شرمنده وابی
آری همین جوری است در نیرد عشق های دروغین و دل, شرمندگی دل را دیدم که دیگر توان مقابله با آن ها را نداشت وتنها راه نجاتش را فرار از دست آن میدانست و شرمندگی در مقابل من!
علی علمداری
خدایا کفر نمیگویم،
پریشانم،
چه میخواهی تو از جانم؟!
مرا بی آنکه خود خواهم اسیر زندگی کردی.
خداوندا!
اگر روزی ز عرش خود به زیر آیی
لباس فقر پوشی
غرورت را برای تکه نانی
به زیر پای نامردان بیاندازی
و شب آهسته و خسته
تهی دست و زبان بسته
به سوی خانه باز آیی
زمین و آسمان را کفر میگویی
نمیگویی؟!
خداوندا!
اگر در روز گرما خیز تابستان
تنت بر سایهی دیوار بگشایی
لبت بر کاسهی مسی قیر اندود بگذاری
و قدری آن طرفتر
عمارتهای مرمرین بینی
و اعصابت برای سکهای اینسو و آنسو در روان باشد
زمین و آسمان را کفر میگویی
نمیگویی؟!
خداوندا!
اگر روزی بشر گردی
ز حال بندگانت با خبر گردی
پشیمان میشوی از قصه خلقت، از این بودن، از این بدعت.
خداوندا تو مسئولی.
خداوندا تو میدانی که انسان بودن و ماندن
در این دنیا چه دشوار است،
چه رنجی میکشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است…
دکتر علی شریعتی
خدایا من رقص دختران هندی را بیشتر از نماز پدر و مادرم دوست دارم. چون آنها از روی عشق و علاقه می رقصند ولی پدر و مادرم از روی عادت نماز می خوانند .
-----------------------------------------------------------
زن عشق می کارد و کینه درو می کند... دیه اش نصف دیه توست و مجازات زنایش با تو برابر... می تواند تنها یک همسر داشته باشد و تو مختار به داشتن چهار همسرهستی .... برای ازدواجش ــ در هر سنی ـ اجازه ولی لازم است و تو هر زمانی بخواهی به لطف قانونگذار میتوانی ازدواج کنی ... در محبسی به نام بکارت زندانی است و تو ... او کتک می خورد و تو محاکمه نمی شوی ... او می زاید و تو برای فرزندش نام انتخاب می کنی...او درد می کشد و تو نگرانی که کودک دختر نباشد ... او بی خوابی می کشد و تو خواب حوریان بهشتی را می بینی ... او مادر می شود و همه جا می پرسند نام پدر .....
-----------------------------------------------------------
اگر تنهاترین تنها شوم باز خدا هست او جانشین همه نداشتن های من است.
-----------------------------------------------------------
عاقلانه ازدواج کن تا عاشقانه زندگی کنی .
-----------------------------------------------------------
اگر مثل گاو گنده باشی،میدوشنت، اگر مثل خر قوی باشی،بارت می کنند، اگر مثل اسب دونده باشی،سوارت می شوند.... فقط از فهمیدن تو می ترسند
آن روز که همه به دنبال چشم زیبا هستند، تو به دنبال نگاه زیبا باش.
-----------------------------------------------------------
کلاس پنجم که بودم پسر درشت هیکلی در ته کلاس ما می نشست که برای من مظهر تمام چیزهای چندش آور بود ،آن هم به سه دلیل ؛ اول آنکه کچل بود، دوم اینکه سیگار می کشید و سوم - که از همه تهوع آور بود- اینکه در آن سن و سال، زن داشت. !... چند سالی گذشت یک روز که با همسرم ازخیابان می گذشتیم ،آن پسر قوی هیکل ته کلاس را دیدم در حالیکه خودم زن داشتم ،سیگار می کشیدم و کچل شده بودم.
-----------------------------------------------------------
هر کس آنچنان می میرد که زندگی می کند .
من گمان می کردم
دوستی همچون سروی سرسبز
چهار فصلش همه آراستگی است!
من چه میدانستم
هیبت باد زمستانی است.
من چه میدانستم
سبزه می پژمرد از بی آبی
سبزه یخ می زند از سردی دی!
من چه می دانستم
دل هر کس دل نیست
قلبها صیقلی از آهن و سنگ
قلب ها بی خبر از عاطفه اند!
سخن از مهر من و جور تو نیست
سخن از متلاشی شدن دوستی است
و عبث بودن پندار سرور آور مهر....
"حمید مصدق"
23 فروردین روز تولد من
23فروردین1363 روزی است که من متولد شده ام و به نوعی باید 25سالگی خود را جشن بگیرم .مادرم میگوید در آن سال به نوعی خشکسالی بود و شاهد هیچ برف و بارانی نبودیم ولی پس از تولد من انچنان باران امد که دوباره زمستان در ذهنمان تداعی شد.البته شاید باران برای ما که دارای زمین کشاورزی بودیم خوشایند بود و برای دیگران که سقف گلی خانه هایشان آب چکه میکرد ناخوشایند ولی در هر صورت باران آمد تا دل دختران و پسران شاد باشد برای دشت وصحرا رفتن.
به ناچار
زاده شدیم
تا شاهد مرگ آرزوهامان باشیم.
انسان دو بار میمیرد
یک بار به مرگ طبیعی
و یک بار هم زمانی که فراموش میشود
پس ما را فراموش نکنید!
تولد همه ی مردم دنیا مبارک!
بی انصافی است
پشت بر من و جهان خوابیدن!
*************
معنای این همه سکوت چیست؟
من گم شده ام در تو
یا تو گم شده ای در من؟
ای زمان!
....کاش هرگز آن روز
از درخت انجیر پائین نیامده بودم!...کاش!
*************
سلام
خداحافظ!
چیزی تازه اگر یافتید
بر این دو اضافه کنید
تا بل
باز شود این در گم شده بر دیوار...
" حسین پناهی"
وچه بی رحمانه ترک ات گفتیم
بی آنکه حتی با در و دیوارت خداحافظی کنم
ای زادگاه زیبایم
ای خانه ی رویا های بزرگم!
بی آنکه ساعتی به زیر سایه ی درختان ات بنشینم
وخاطره ی روز های کودکی تا جوانی ام را بازگو کنم
زمانیکه برای چیدن دانه ای انار
وحتی دانه ای لیمو
ویا شاید پرتقال!
هزاران سنگ و چوب وگاها" دمپای ام را به سویت نشانه میگرفتم!
ویا اینکه
چاقویم را در تنه و شاخ و برگ هایت پنهان میکردم
ای باغچه همیشه سبز!
وچه بیرحمانه فراموشت کردم درختان توت و انگور پیچ خورده در هم
که سالها در تابستان سایبان بازی های من بودی!
وزیبایی گل هایت را در هیچ باغ و بوستانی تا به امروز ندیده ام!
تو هم فراموش نشده ای درخت نخل
که ازدور نشانگر خانه مان بودی!
وچه زود گذشت با زی های کودکانه در حیاط وسیع خانه!
وچه دهشتناک بود
فراموشی با علا الدین و نفت
وبدتر از آن دور هم نشتن های مهربانانه در کنار هم...
....................
علی علمداری
کی به مدرسه رفتی؟
کی کلاس چهارم شدی؟
چه می پوشیدی؟
اسباب بازی مورد علاقه ات چه بود؟
یادم نمی آید...
فقط می دانم که بودی!
جزئی از زندگی و هستی من بودی!
تلاش می کردی برای جلب نظر و فتح دلم
راوی اولین خبرها باشی!
من تو را نمی شنیدم!
تو را نمی دیدم
اما ناخواسته بخشی از معنای زندگی ام شده بودی!
" زنده یاد حسین پناهی"
*********************************************
هر کجا هستم
باشم
آسمان مال من است
پنجره
فکر
هوا
عشق
زمین
مال من است
سهراب سپهری
وقتی جهان از جهنم
آدم از عدم
وسعی از یاس ریشه میگیرد
وقتی یک تفاوت بسیار ساده در حروف
کفتار را به کفتر تبدیل می کند
باید به بی تفاوتی واژه ها
و واژه های بی تفاوتی مثل"نان" دل بست
نان را از هر طرف بخوانیم نان است.
قیصر امین پور
دیگر هیچ چیزی برایم دوست داشتنی نخواهد بود
نه ستاره وماه درشب
ونه خورشید وابر در روز
والبته علاقه ام به باران جایش را به تنفری شدید داده است
زمانی که هنگام بارش باران طنین صدایت را در گوشم احساس نمی کنم!
برای اینکه این جهان با همه ی دارو ندارش
هنگام با تو بودن برایم معنا داشت
نه بدون تو!
همه چیز را با تو می فهمیدم
ای ادراک عاشقانه وشاعرانه !
پس باخبر باش از احوال ما"
که نه دیگر شب" شب خواهد بود
ونه روز" روز
سراسر زندگی ام ظلماتی است که در آن غرق شده ام
ولیکن امیدی نیست جز بازگشتت
پس جلدی بیا..
ای خورشید تابان زندگی!
علی علمداری.
28.8.1387
باد اگر آمد
شناسنامه هامان برای او
باران اگر آمد
چشمهایمان برای او
تنها دعا کن کسی لای کتاب کهنه را نگشاید
من از حدیث دیو و
دوری از تو می ترسم... ری را!
تا تو دوباره باز آیی
من هم دوباره عاشق خواهم شد ری را!
ری را!
سید علی صالحی
هزاران بار منعش کردم از عشق مگر بر گشت از راه خطا دل
نشد یک لحظه از یادت جدا دل زهی دل آفرین دل مرحبا دل
ز دستش یک دم آسایش ندارم نمی دانم چه باید کرد با دل
به چشمانت مرا دل مبتلا کرد فلاکت دل مصیبت دل بلا دل
از این دل داد من بستان خدایا ز دستش تا به کی گویم خدا دل
درون سینه آهی هم ندارم ستم کش دل پریشان دل بلا دل
به تاری گردنش را بسته زلفت فقیر و عاجز و بی دست و پا دل
چه غمی از این فزونتر که کسی به چشم بیند که مه شبان تارش لب بام کس نشیند
نرسیده با غبان را ستمی از این فزونتر ثمر رسیده اش را دگری رسد بچیند
تو مبند دل به یاری که به رسم روزگاری به امید برگ و باری دگری بر تو گزیند
| Check Page Rank of any web site pages instantly: |
| This free page rank checking tool is powered by Page Rank Checker service |

نظرات ()