لیدوما

چهارمین شهر بزرگ هخامنش

 
لی لی
نویسنده : فریاد - ساعت ٩:٢۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳۸٧/۱٢/٢۸
 

مشاهده یادداشت خصوصی


 
 
دریغ
نویسنده : فریاد - ساعت ٩:۱٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳۸٧/۱٢/٢۸
 

آه

چه هوای سردی است امروز!

تا بحال ندیده بودم در روزی بارانی

شدت سرمای هوا، بدین سان باشد!

هیچ آتشی گرمم نمی کند!

سر در گمم!

آری راست می گویند:

این دل بی درمان و این فکر مغشوشم

نفست را از ما دریغ کرده ای .....!

                                                                                                               علی علمداری

 


 
 
تبریک سال نو
نویسنده : فریاد - ساعت ۱٢:٤٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۳۸٧/۱٢/٢٧
 


 
 
روزگار
نویسنده : فریاد - ساعت ۱۱:٤۱ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۳۸٧/۱٢/٢٤
 

از سکوت پرسیدند:

برای بهترینم چه بنویسم

گفت بنویس:

ما را چو روزگار فراموش نکن!

پس مارا چو روزگار فراموش نکنید اگر چه شاید روزگار ما را فراموش کنید پس در سال نو ما هم متغییر شویم اما قدر دوستی هامان را بدانیم دوستی چیزی نیست که با تغییر سال ان را تغییر داد.

 

سال نو پیشاپیش مبارک


 
 
کلبه فقرا...
نویسنده : فریاد - ساعت ٥:٥۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳۸٧/۱٢/٢۱
 

یک شب از سر لطف مهمان دلم شو          در انجمن عشق شمع محفلم شو

اگه ماه شبم بشی چه میشه                  یک شب که هزار شب نمیشه

در کلبه ی ما رونق اگر نیست صفا هست    آنجا که صفا هست در آن نور خدا هست

آخه عزیزم چه میشه یه شب هزار شب نمیشه

آخه عزیزم چه میشه یه شب هزار شب نمیشه

اگه که دستم خالیه جونم و فداتون میکنم    فرش نباشه چشامو فرش زیر پاتون میکنم

دوری از ریا بکن نظر به درویشا بکن             اگه که درویش فقیره بدون که واس تومیمیره

آخه عزیزم چه میشه یه شب هزار شب نمییشه

آخه عزیزم چه میشه یه شب هزار شب نمیشه

 

 


 
 
زنگ خطر ....
نویسنده : فریاد - ساعت ٩:۳۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۳۸٧/۱٢/٢٠
 

باز دوباره دیدم که اشنایی غریب

مرا به خانه ی قلبش دعوت میکند

اما به چه قیمتی؟

به چه حکمی؟

به کدامین رسم

به کدامین مناسبت؟

این زنگ خطری است برای عشق

برای مردمانی که عشق را به چه آسانی فروختند

وبهای عشق را در ندانم کاری های خودپنهان کردند

واما عشق کلمه ی که معنایش را هنوز هم درک نکرده ام

                                                                                  علی علمداری


 
 
و اما نوروز...
نویسنده : فریاد - ساعت ٩:۳۱ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۳۸٧/۱٢/۱٧
 

ساقیا آمدن عید مبارک بادت                آن مواعید که دادی مرواد از یادت

کم کم سرمای زمستان جایش را دارد به هوای خوش بهاری می دهد تا روز به روز و ساعت به ساعت چشم انتظار بهار ونوروز باستانی باشیم.

این روز ها در سراسر ایران همه مردم اعم از پیر و جوان در خیابان ها غلغله ای ایجاد کرده اندو هر کس مشغول خرید کردن هستند با توجه به اینهمه تورم و گرانی ولی باز هم مردم با ذوق وشوق دست فرزندانشان را میگرند به بازار میبرند تا برای آنها لباس نو بگیرند شاید تنها دلیلش این باشد که تنها دل خوشی مردم همین نوروز باستانی باشد که کم کم دارد توسط جوانان این سنت بزرگ به فراموشی می رودشاید اگر پدرانمان نباشد ما خانه ی عمو هایمان هم نرویم.

وچه دیدنی است صف های قنادی ها و آجیل فروشی ها!

و از چندی پیش هم ماهی دودی ها مناظر شهر را چه زیبا ساخته اند!

سایه حق

سلام عشق

سعادت روح

سلامت تن

سرمستی بهار

سکوت دعا

سرور جاودانه

این است هفت سین آریایی

***************نوروز پیشاپیش مبارک*************


 
 
شعر لری ممسنی...
نویسنده : فریاد - ساعت ۱٢:٠٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۳۸٧/۱٢/۱٥
 

مشاهده یادداشت خصوصی


 
 
خزون...
نویسنده : فریاد - ساعت ۱۱:۳۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۳۸٧/۱٢/۱٥
 

مشاهده یادداشت خصوصی


 
 
مهمانی...
نویسنده : فریاد - ساعت ۸:٠٢ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۳۸٧/۱٢/۱٠
 

گر شبی در خانه ی جانانه مهمانت کنند

گول نعمت را مخور مشغول صاحب خانه باش


 
 
همه عمر...
نویسنده : فریاد - ساعت ٧:٥٩ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۳۸٧/۱٢/۱٠
 

همه عمر بر ندارم سر از این خمار مستی

که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی

تو نه مثل آفتابی که حضور و غیبت افتد

دگران روند و آیند وتو همچنان که هستی


 
 
گلبرگ مغرور
نویسنده : فریاد - ساعت ٢:٢٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳۸٧/۱٢/٧
 

من آن گلبرگ مغروم که میمیرم زبی آبی

ولی از خفت وخواری پی شبنم نمی گردم


 
 
غم و آرزو...
نویسنده : فریاد - ساعت ۱۱:٠٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۳۸٧/۱٢/٧
 

کاش می شد

به زمانی برگردیم

تنها غممان شکستن نوک مدادمان بود

و دیگر هیچ...

وتنها آرزویمان

گرفتن مهر صد آفرین

ویا حتی افرین

از دستان معلم عبوس وبداخلاقی

که زشتی رفتارش بر دستانش هم تاثیر گذاشته بود

ودیگر هیچ...

                 **********

دنیا همه هیچ واهل دنیا همه هیچ

ای هیچ برای هیچ بر هیچ مپیچ

این بیت شعر برسر در یکی از خانه های بسیار قدیمی در بوشهر نوشته بود وهر وقت از کنارش رد می شدم محال بود که نگاهی به بالای دالان نیندازم و خیلی هم زمان برد تا حفظ اش کردم....


 
 
شکوائیه
نویسنده : فریاد - ساعت ۱:٥٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳۸٧/۱٢/٥
 

مشاهده یادداشت خصوصی


 
 
مردی..
نویسنده : فریاد - ساعت ٧:۳٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۳۸٧/۱٢/٥
 

گر بر نفس خود امیری مردی

بر کور و کر ار نکته نگیری مردی

مردی نبود فتاده را پای زدن

گر دست فتاده ای بگیری مردی


 
 
بوشهر...
نویسنده : فریاد - ساعت ۸:٠٧ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۳۸٧/۱٢/۳
 

دو چشمت آبی دریای بوشهر

نگاهت گرم چون گرمای بوشهر

لبت تا می گشایی در شکر خند

به  شیرینی  مث خرمای بوشهر

واما بوشهر....

این شعر زیبا باعث شد تا بتوانم سلامی به شهر بوشهر و مردمان آن دیار کنم.

سلام بر بوشهر

سلام بر گرما

سلام بر شرجی

سلام بر دریا

سلام بر همه ی مردمان خوب ومهمان نواز بوشهر

و سلامی ویژه بر دوستان همکلاسی

سلامی بر همه ی دوستان دانشگاهی

و سلامی بر همه ی دوستان خیابانی تا کسی از دست ما ناراحت نشود

بوشهر با همه ی کم و کاستی ها با همه ی بی آبی ها بی برقی ها و با همه ی شرجی بی اندازه و گرمای بی حد شهری دوست داشتنی بود هست و خواهد بود!

مردمانی مهربان وخون گرم  و نوعی با فرهنگی به روز و اما در ایام مذهبی بسیار معتقد که حتی بعضی مواقع فکر میکنی صحرای کربلا همین جاست !

از جفره گرفته تا محله سینگر(نانوایی علی درزی) تا سنگی و مسجد توحید و تا مدرس و کوچه بخشو!

واما بیسیم.....

چه روز ها وچه شب ها که با دوستان خیابان به خیابان کوچه به کوچه و مغازه به مغازه  را با هم می گشتیم و چه شب هایی که ساسان با صدای گرمش لب دریا غم غربت را فریاد می کشید وبا ترانه های بی مریم و کوته میونه همه چیز را به فراموشی می سپرد.البته بگویم که در بوشهر هیچکس غریب نیست.........

البته یادم رفته بود من سربازی هم بوشهر بودم

پس سلامی بر همه ی دوستان عزیزم در سربازی

وسلامی بر همه ی همکارانم در آماد و....مخصوصا آقای حسنی زاده عزیز و آقای عوض پور گرامی وهمشهری خوبم آقای خالویی.

سربازی دوران سخت ودشواری است نه از لحاظ کارهای جسمی و صبحگاه و غیره بلکه از لحاظ روحی ولی در این مدت هم دوستان بزرگواری داشتم و هم مسولین با مهر ومحبت که هیچ وقت محبت آن عزیزان فراموش نخواهد شد..............

 

 


 
 
از آمدنت...
نویسنده : فریاد - ساعت ٧:٥۱ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۳۸٧/۱٢/۳
 

از آمدنت اگر خبر داشتمی

در رهگذرت گل و سمن کاشتمی

نگذاشتمی که پا نهی بر سر خاک

خاک قدمت به دیده برداشتمی


 
 
خانه دوستی ما اینجاست
نویسنده : فریاد - ساعت ٧:۳٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۳۸٧/۱٢/۱
 

من دلم می خواهد

خانه ای داشته باشم پر دوست

کنج هر دیوارش دوستانم بنشینند آرام گل بگو گل بشنو

هر کسی می خواهد

وارد خانه پر مهر و صفامان گردد

شرط وارد گشتن

شستشوی دلهاست

شرط ان داشتن یک دل بی رنگ وریاست

بر درش برگ گلی می کوبم

و به یادش با قلم سبز بهار می نویسم

خانه دوستی ما اینجاست

تا که سهراب نپرسد دیگر

خانه دوست کجاست


 
 
شاملو
نویسنده : فریاد - ساعت ٧:۳٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۳۸٧/۱٢/۱
 

عیب کار اینجاست

که من

آنچه هستم

را با آنچه باید باشم اشتباه می کنم

خیال می کنم

آنچه باید باشم هستم

در حالیکه آنچه هستم نباید باشم

                                                     شاملو


 
 
 



← صفحه بعد صفحه قبل →