لیدوما

چهارمین شهر بزرگ هخامنش

 
خدا را می شناسم از شما بهتر
نویسنده : فریاد - ساعت ۸:۳۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۳٩٠/۱٢/٢
 

خدا را می شناسم از شما بهتر

شما را از خدا بهتر

خدا از هرچه پنداری جدا باشد

خدا هرگز نمی خواهد خدا باشد

نمی خواهد خدا بازیچه ی دست شما باشد

که او هرگز نمی خواهد چنین آیینه ی وحشت نما باشد

هراس از وی ندارم من

هراسی زین اندیشه ها در پی ندارم من

خدایا بیم از آن دارم

مبادا رهگذاری را بیازارم

نه جنگی با کسی دارم نه کس با من

بگو موسی بگو موسی پریشانتر تویی یا من؟

نه از افسانه می ترسم نه ازشیطان

نه از کفر و نه از ایمان

نه از دوزخ نه از حرمان

نه از فردا نه از مردن

نه از پیمانه می خوردن

خدا را می شناسم از شما بهتر

شما را از خدا بهتر

خدا را می شناسم من

"همای"


 
 
فروغ
نویسنده : فریاد - ساعت ۸:٠٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۳٩٠/۱۱/۱٠
 

این همان شعری از فرو غ فرخزاد است که نام وی را از لیست کتاب شاعران معاصر حذف کرد فقط یک شعر برای اعتبار یک شاعر کافی‌ است

 بر روی ما نگاه خدا خنده می زند،  هر چند ره به ساحل لطفش نبرده ایم

 زیرا چو زاهدان سیه کار خرقه پوش،   پنهان ز دیدگان خدا می نخورده ایم

پیشانی ار ز داغ گناهی سیه شود،  بهتر ز داغ مهر نماز از سر ریا

نام خدا نبردن از آن به که زیر لب،  بهر فریب خلق بگوئی خدا خدا

ما را چه غم که شیخ شبی در میان جمع،  بر رویمان ببست به شادی در بهشت.

 او می گشاید  او که به لطف و صفای خویش،  گوئی که خاک طینت ما را ز غم سرشت.

توفان طعنه، خنده ی ما را ز لب نشست،   کوهیم و در میانه ی دریا نشسته ایم.

 چون سینه جای گوهر یکتای راستیست،  زین رو بموج حادثه تنها نشسته ایم.

 مائیم … ما که طعنه زاهد شنیده ایم،  مائیم … ما که جامه تقوی دریده ایم؛

 زیرا درون جامه بجز پیکر فریب،  زین هادیان راه حقیقت، ندیده ایم!

آن آتشی که در دل ما شعله می کشید،  گر در میان دامن شیخ اوفتاده بود؛

 دیگر بما که سوخته ایم از شرار عشق،  نام گناهکاره رسوا! نداده بود.

 بگذار تا به طعنه بگویند مردمان،   در گوش هم حکایت عشق مدام ما

 “هرگز نمیردآنکه دلش زنده شدبه عشق  ثبت است در جریده عالم دوام ما "


 
 
سرچشمه محبت
نویسنده : فریاد - ساعت ۸:٠٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۳٩٠/۱٠/۱٩
 

 

آزارم می دهد دیدن آن منظره ای

 که مادری کودکش را سیلی می زند ،

ولی کودک باز هم دامانش را رها نمی کند....

کجاست آن قاضی تا حکم کند                                                                           

سرچشمه محبت مادر است یا کودک! ...

زنده یاد "حسین پناهی


 
 
نامه ای به یک فاحشه !
نویسنده : فریاد - ساعت ۸:٢٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳٩٠/۱٠/۱۱
 

نامه ای به یک فاحشه !

راستی روسپی!

 از خودت پرسیدی چرا اگر در سرزمین من و تو، زنی زنانگی اش را بفروشد که نان در بیارد رگ غیرت اربابان بیرون می زند اما اگر همان زن کلیه اش را بفروشد تا نانی بخرد و یا شوهر زندانی اش آزاد شود این «ایثار» است ! 

مگر هردو از یک تن نیست؟ 

بفروش !

 تنت را حراج کن…

 من در دیارم کسانی را دیدم که دین خدا را چوب میزنند به قیمت دنیایشان،

 شرفت را شکر که اگر میفروشی از تن می فروشی نه از دین. 


 
 
بخت
نویسنده : فریاد - ساعت ۸:٢٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳٩٠/۱٠/۱۱
 

هی بخت بیدار من

عصا میخواهی چه کنی؟

 تو سرت شکسته است


 
 
علم بهتر است یا ثروت
نویسنده : فریاد - ساعت ۱:٠٠ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳٩٠/٩/٢٦
 

کودکی که می داند:

گریه های مادرش

دست های پینه بسته ی پدرش

همه از بی پولی است

چگونه در مدرسه

بنویسد علم بهتر از ثروت است؟

چگونه!!!؟

 


 
 
زندگی..
نویسنده : فریاد - ساعت ۸:۱٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۳٩٠/٩/٩
 

هر چند که توی ایران زمان زیاد اهمیت نداره و لی هراز گاهی می شنیدم از بعضی ادما که می گفتن وقت کم داریم یا وقت نمیکنیم..البته خوب این در مورد همه ادما صدق نمیکنه بعضی ها تنبلی شونو و بعضی ها واسه کلاس گذاشتن از این حرفا می زنن..ولی خوب حالا متوجه شدم بعضی ها هم واقعا راست می گن....

خیلی وقتا واقعا وقت نمی کنم که به وبلاگم سر بزنم و بروزش کنم..معمولا شبا به یادش میافتم می گم فردا اول صبح این کارو می کنم ولی بازم میره تا چند شب دیگه...از همه دوستانم که لطف دارن و هنوز به وب من سر می زنن صمیمانه تشکر میکنم و از همین جا غذر خواهی میکنم..

 


 
 
باران
نویسنده : فریاد - ساعت ۸:۳٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۳٩٠/۸/٩
 

بزن باران به یاد هر چه خوبی است...

کاشکی مثل باران که می بارد و سیاهی ها و کثیفی ها رو پاک می کنه یه بارونی هم میامدو دل ادمارو تمیز می کرد.

یه بارونی میومدو چهره زشت بی عدالتی رو شست شو می داد و رنگ زیبای عدالت نمایان می شد.

یه بارونی بود که ظلم و جور وستم رو پاک می کرد.

یه بارونی بودتا اگه نمی تونست همه رو برابر کنه حداقل ها رو به هم می رسوند.

یه بارونی بود تا بازم عاشق می شدیم

یه بارونی بود تا...


 
 
مهرماه
نویسنده : فریاد - ساعت ۱٠:٤٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳٩٠/٧/۳
 

مهر ماه که میشد همش ازحال و هوای مهرماه دبستان می نوشتم با این حال که راهنمایی و متوسطه و حتی دانشگاه هم حال و هوای خوب خودشو داشت...

بازم امسال مهرماهش حس و حال خودشو داره...درست که بزرگ شدیم ولی بازم امسال که دوباره دانشگاه قبول شدم عین همون مهرماه های بچگی ام استرس درس و کلاس و جزوه و استاد و دارم...


 
 
جملات قصار...
نویسنده : فریاد - ساعت ۸:۳٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۳٩٠/٦/۳٠
 

خیلی ها طواف نمی کنند

فقط خدا رو دور می زنند.

 

حتی اگر گاو هم باشی درصورتی که در جای مناسب قرار بگیری کسانی پیدا می شوند که تو رابپرستند.

 

روزانه هزاران انسان به دنیا می آیند

اما نسل انسانیت در حال انقراض است.


 
 
بنی آدم..
نویسنده : فریاد - ساعت ۱:٠۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳٩٠/٦/۸
 

به این نتیجه رسیدم

که بنی آدم ابزار یکدیگرند


 
 
← صفحه بعد
 



← صفحه بعد صفحه قبل →