نویسنده :
فریاد - ساعت ٢:٥۳ ب.ظ روز شنبه ۱۳٩۱/٢/٢۳
دو موجود هستی گرامی تر است
یکی میهن و دیگری مادر است
به بهشت نمی روم اگر مادرم انجا نباشد.
روز مادر بر تمام مادران خوب دنیا علی الخصوص مادر خوب و گلم که بهترینه مبارک باشه.
نویسنده :
فریاد - ساعت ۱:٠۳ ب.ظ روز سهشنبه ۱۳٩۱/٢/۱٢
روز معلم بر تمامی معلمان علی الخصوص معلمان عزیزی که برای این حقیر زحمات زیادی کشیده اند خجسته باد... یادش بخیر کودکی و پلاستیک بزرگی که درون اون برای معلم ام بهترین هدیه و برای معلم ورزش مدیر معاونین و خدمتکار مدرسه هدایای جداگانه ای بود که توی این روز براشون می بردم.یادش بخیر
روز کارگر بر تمامی کارگران به خصوص کارگرانی که شرایط سخت کار را بیشتر حس می کنند خجسته باد.
به امید روزی که همه کارگران در مقابل زن و بچه هاشان از لحاظ مالی سربلند باشند.
نویسنده :
فریاد - ساعت ۱٢:٢٢ ب.ظ روز یکشنبه ۱۳٩۱/٢/۱٠
ای ایران ای مرز پر گهر ای خاکت سرچشمه هنر
دور از تو اندیشه بدان پاینده مانی تو و جاودان
هرچند هرازگاهی از ایرانی بودن خودم احساس حقارت می کنم ...ولی ایران خاک و جان و ناموس من است و هر وجب از خاک پاک اش را به هیچ بهایی از دست نمی دهم.
این خلیج همیشه پارس بوده هست و خواهد بود.
ولی بسیار اسفناک است که دولتمردان ما تا نخوان قسمتی از خاک مون رو فرهنگ مونو تمدن و از مون بگیرن هیچ توجهه ای به اون نمی کنند...
ولی ما با هر دولتی و حکومتی و به هرقیمتی حاضر نیستیم تکه ای از این مرز زرخیز رو از دست بدیم.
نویسنده :
فریاد - ساعت ۸:۱۳ ق.ظ روز سهشنبه ۱۳٩۱/٢/٥
پیاده از کنارت گذشتم، گفتی: "قیمتت چنده خوشگله؟"
سواره از کنارت گذشتم، گفتی: "برو پشت ماشین لباسشویی بنشین!"
در صف نان، نوبتم را گرفتی چون صدایت بلندتر بود
در صف فروشگاه نوبتم را گرفتی چون قدت بلندتر بود
زیرباران منتظر تاکسی بودم، مرا هل دادی و خودت سوار شدی
در تاکسی خودت را به خواب زدی تا سر هر پیچ وزنت را بیندازی روی من
در اتوبوس خودت را به خواب زدی تا مجبور نشوی جایت را به من تعارف کنی
در سینما نیکی کریمی موقع زایمان فریاد کشید و تو پشت سر من بلندگفتی: "زهر مار!"
در خیابان دعوایت شد و تمام ناسزاهایت فحش خواهر و مادر بود
در پارک، به خاطر حضور تو نتوانستم پاهایم را دراز کنم
نتوانستم به استادیوم بیایم، چون تو شعارهای آب نکشیده میدادی
من باید پوشیده باشم تا تو دینت را حفظ کنی
نویسنده :
فریاد - ساعت ۱٢:۳٥ ب.ظ روز دوشنبه ۱۳٩۱/۱/٢۱
مردی، اسب اصیل و بسیار زیبایی داشت که توجه هر بینندهای را به خود جلب میکرد. همه آرزوی تملک آن را داشتند.
بادیهنشین ثروتمندی پیشنهاد کرد که اسب را با دو شتر معاوضه کند، اما مرد موافقت نکرد.
حتی حاضر نبود اسب خود را با تمام شترهای مرد بادیهنشین تعویض کند.
بادیهنشین با خود فکر کرد: حالا که او حاضر نیست اسب خود را با تمام دارایی من معاوضه کند، باید به فکر حیلهای باشم.
روزی خود را به شکل یک گدا درآورد و در حالی که تظاهر به بیماری میکرد، در حاشیه جادهای دراز کشید.
او میدانست که مرد با اسب خود از آنجا عبور میکند. همین اتفاق هم افتاد...
مرد با دیدن آن گدای رنجور، سرشار از همدردی، از اسب خود پیاده شد به طرف مرد بیمار و فقیر رفت و پیشنهاد کرد که او را نزدیک پزشک ببرد.
مرد گدا نالهکنان جواب داد: من فقیرتر از آن هستم که بتوانم راه بروم. روزهاست که چیزی نخوردهام و نمیتوانم از جا بلند شوم. دیگر قدرت ندارم.
مرد به او کمک کرد که سوار اسب شود. به محض اینکه مرد گدا روی زین نشست، پاهای خود را به پهلوهای اسب زد و به سرعت دور شد.
مرد متوجه شد که گول بادیهنشین را خورده است. فریاد زد: صبر کن! میخواهم چیزی به تو بگویم.
بادیهنشین که کنجکاو شده بود، کمی دورتر ایستاد.
مرد گفت: تو اسب مرا دزدیدی. دیگر کاری از دست من برنمیآید، اما فقط کمی وجدان داشته باش و یک خواهش مرا برآورده کن.
"برای هیچکس تعریف نکن که چگونه مرا گول زدی..."
بادیهنشین تمسخرکنان فریاد زد: چرا باید این کار را انجام دهم؟!
مرد گفت: چون ممکن است، زمانی بیمار درماندهای کنار جادهای افتاده باشد. اگر همه این جریان را بشنوند، دیگر کسی به او کمک نخواهد کرد.
بادیهنشین شرمنده شد. بازگشت و بدون اینکه حرفی بزند ، اسب اصیل را به صاحب واقعی آن پس داد...
برگرفته از کتاب بالهایی برای پرواز (نوشته: نوربرت لایتنر)
نویسنده :
فریاد - ساعت ۱۱:۳٢ ق.ظ روز پنجشنبه ۱۳٩۱/۱/۱٧
ابن سینا: من در میان موجودات از گاو خیلی میترسم. زیرا عقل ندارد و شاخ هم دارد!
مدتها پیش آموختم که نباید با خوک کشتی گرفت، خیلی کثیف میشوی و مهمتر آنکه خوک از این کار لذت میبرد. "جورج برنارد شاو"
شاید چشمهای ما نیاز داشته باشند که گاهی با اشکهایمان شسته شوند، تا بار دیگر زندگی را با نگاه شفافتری ببینیم. / الکس تان
بهتر است که در این دنیا فکر کنم خدا هست و وقتی به دنیای دیگر رفتم بدانم که نیست . و این بسیار بهتر از این است که در این دنیا فکر کنم خدا نیست و در آن دنیا بفهمم که هست .
آلبر کامو
نویسنده :
فریاد - ساعت ٤:٢٠ ب.ظ روز شنبه ۱۳٩۱/۱/٥
روزی حضرت سلیمان مورچه ای را در پای کوهی دید که مشغول جابجا کردن خاک های پایین کوه بود.
از او پرسید: چرا این همه سختی را متحمل می شوی؟
مورچه گفت: معشوقم به من گفته اگر این کوه را جابجا کنی به وصال من خواهی رسید و من به عشق وصال او می خواهم این کوه را جابجا کنم.
حضرت سلیمان فرمود: تو اگر عمر نوح هم داشته باشی نمی توانی این کار را انجام بدهی.
مورچه گفت: « تمام سعی ام را می کنم...! »
حضرت سلیمان که بسیار از همت و پشت کار مورچه خوشش آمده بود برای او کوه را جابجا کرد.
مورچه رو به آسمان کرد و گفت: خدایی را شکر می گویم که در راه عشق، پیامبری را به خدمت موری در می آ ورد.!
تمام سعی مان را بکنیم، پیامبری همیشه در همین نزدیکی ست.
نویسنده :
فریاد - ساعت ٧:٢٤ ق.ظ روز چهارشنبه ۱۳٩٠/۱٢/٢٤
من کوروش هخامنش فرمان دادم که بر مردمان ملال نرود، زیرا ملال مردمان، ملال من است و شادمانی مردمان شادمانی من. بگذارید هرکس به آیین خویش باشد، زنان را گرامی بدارید، فرودستان را دریابید و هرکس به تکلم قبیله خویش سخن گوید. گسستن زنجیرها آرزوی من است، ما شب و شقاوت را خواهیم زدود، زندگی را ستایش خواهیم کرد، تا هست سرزمین من آسمانی باد که در او رودهای بسیاری جاری است. سرزمین من، مادر من است. به یادتان می آورم بهترین ارمغان آدمی آزادی است. باشد که تا هست از خان و مان ملتم عطر و ترانه برخیزد. مردمان ما شایسته آرامش و آزادی اند، مردمان ما شایسته شادمانی و ترانه اند، مردمان ما شایسته عدالت و علاقه اند.
دودمانتان در آرامش، زندگی هاتان دراز، و آینده تان روشن تر از امروز باد، این آرزوی من است.
جهان است شادان به پندار نیک زپندار نیک است گفتار نیک
چو پندار و گفتار تو نیک شد نیاید ز تو غیر کردار نیک
نوروز باستانی یکهزار و سیصد و نود و یک خجسته باد
نویسنده :
فریاد - ساعت ۸:۳۳ ق.ظ روز سهشنبه ۱۳٩٠/۱٢/٢
خدا را می شناسم از شما بهتر
شما را از خدا بهتر
خدا از هرچه پنداری جدا باشد
خدا هرگز نمی خواهد خدا باشد
نمی خواهد خدا بازیچه ی دست شما باشد
که او هرگز نمی خواهد چنین آیینه ی وحشت نما باشد
هراس از وی ندارم من
هراسی زین اندیشه ها در پی ندارم من
خدایا بیم از آن دارم
مبادا رهگذاری را بیازارم
نه جنگی با کسی دارم نه کس با من
بگو موسی بگو موسی پریشانتر تویی یا من؟
نه از افسانه می ترسم نه ازشیطان
نه از کفر و نه از ایمان
نه از دوزخ نه از حرمان
نه از فردا نه از مردن
نه از پیمانه می خوردن
خدا را می شناسم از شما بهتر
شما را از خدا بهتر
خدا را می شناسم من
"همای"
نویسنده :
فریاد - ساعت ۸:٠٠ ق.ظ روز دوشنبه ۱۳٩٠/۱۱/۱٠
این همان شعری از فرو غ فرخزاد است که نام وی را از لیست کتاب شاعران معاصر حذف کرد فقط یک شعر برای اعتبار یک شاعر کافی است
بر روی ما نگاه خدا خنده می زند، هر چند ره به ساحل لطفش نبرده ایم
زیرا چو زاهدان سیه کار خرقه پوش، پنهان ز دیدگان خدا می نخورده ایم
پیشانی ار ز داغ گناهی سیه شود، بهتر ز داغ مهر نماز از سر ریا
نام خدا نبردن از آن به که زیر لب، بهر فریب خلق بگوئی خدا خدا
ما را چه غم که شیخ شبی در میان جمع، بر رویمان ببست به شادی در بهشت.
او می گشاید او که به لطف و صفای خویش، گوئی که خاک طینت ما را ز غم سرشت.
توفان طعنه، خنده ی ما را ز لب نشست، کوهیم و در میانه ی دریا نشسته ایم.
چون سینه جای گوهر یکتای راستیست، زین رو بموج حادثه تنها نشسته ایم.
مائیم … ما که طعنه زاهد شنیده ایم، مائیم … ما که جامه تقوی دریده ایم؛
زیرا درون جامه بجز پیکر فریب، زین هادیان راه حقیقت، ندیده ایم!
آن آتشی که در دل ما شعله می کشید، گر در میان دامن شیخ اوفتاده بود؛
دیگر بما که سوخته ایم از شرار عشق، نام گناهکاره رسوا! نداده بود.
بگذار تا به طعنه بگویند مردمان، در گوش هم حکایت عشق مدام ما
“هرگز نمیردآنکه دلش زنده شدبه عشق ثبت است در جریده عالم دوام ما "
نویسنده :
فریاد - ساعت ۸:٠٩ ق.ظ روز دوشنبه ۱۳٩٠/۱٠/۱٩
آزارم می دهد دیدن آن منظره ای
که مادری کودکش را سیلی می زند ،
ولی کودک باز هم دامانش را رها نمی کند....
کجاست آن قاضی تا حکم کند
سرچشمه محبت مادر است یا کودک! ...
زنده یاد "حسین پناهی
← صفحه بعد